پیام تبریک!!!!!!!!!!!

یک عالم تبریک!برای یک یه عالمه اتفاق خوب:

تبریک برای اینکه داریم به عنوان اولین ملت طعم حذف یارانه های دولتی را امتحان می کنیم!

تبریک برای اینکه یک دولت با تجربه)؟( و فرهیخته)؟( پشت سرمان،نه ببخشید،در کنارمان،شاید هم جلویمان داریم (!) که مدام راهکار می دهند تا بتوانیم جلوی گرانی احتمالی را بگیریم!

تبریک برای اینکه داریم بالاخره یاد می گیریم که در همه چیز صرفه جویی کنیم؛حتی در نان خالی سق زدن!

تبریک به آنها که توانستند کمک هزینه ی یارانه ای دولت را تحویل بگیرند(ما که هنوز ثبت نام هم نکرده ایم!)

تبریک به دولتمردان و زحمتکشان کابینه ی ابرمرد روزگار جناب آقای ....نژاد که توانستند رؤیای امام خمینی(قدس سره) را جامه ی عمل بپوشانند و برق و نفت و گاز و نان این مردم را مجانی کنند!

تبریک به همه ی دلاورانی که نفت را بر سر سفره هامان آوردند!

و تبریک به ملت صبور همیشه حاضر در صحنه که خم به ابرو نمی آورند و با ماشینهاشان توی شهر دور می زنند و بنزین لیتری ۷۰۰ تومان را می سوزانند و صدای ضبط ماشینهاشان را بلند می کنند تا سران فتنه و آمریکا و انگلیس، همه و همه بدانند که :"همه چی آرومه...."

 

علی

   برای خرید کتاب رفته بودیم انقلاب.همه جا شلوغ بود.مثل همیشه.آنقدر توی کتابفروشی ها دنبال کتابهای تخصصی معماری برای علی  گشتیم که پاهایمان درد گرفت. علی گفت:"بریم پارک دانشجو؟پاتوق دوره ی دانشجویی من و دوستام بوده ها!" و من پرسیدم:"راستشو بگو شیطونی هم می کردین؟" که مثلاْ دارم حسودی می کنم!اما اینطور نبود.خودش هم می دانست...علی می خواست برای من لب تاپ قیمت کند و به قول خودش به همین زودی ها برایم بخرد!زدم توی ذوقش و گفتم:"الهی قربون رویاهای شیرینت برم من! با اینهمه قسط و قرض ؟ حقا که توی ابرا زندگی می کنی!"

   معصومانه نگاهم کرد و  گفت:"ولی من تو رویا زندگی نمی کنم!بالاخره برات لب تاپی رو که دوست داری می خرم!"بعد هم راهش را گرفت و رفت توی پارک روی یکی از سکوهای جلوی سالن نمایش نشست.من هم رفتم کنارش نشستم.بی حرف و نگاهی ..پاهایم درد گرفته بود.از توی کفش درشان آوردم و یکی از کتابهایی را که خریده بودم را ذستم گرفتم و شروع کردم به خواندن:"روی ماه خداوند را ببوس"علی ساکت بود و به آدمها نگاه می کرد...

   صفحه ی پنجم کتاب بودم که یک نفر صدایم کرد:"خانوم؟" دختر بچه ی لاغر و آفتاب سوخته ای با لباس فرم کهنه شده ی کلاس اول دبستان جلوی من ایستاده بود و می پرسید فال می خرم یا نه؟قیمتش را پرسیدم و وقتی گفت:"دویست تومن." سرم را تکان دادم  و گفتم:" نه نمی خوام!گرون می دی!"بیشتر از اینکه حواسم را از توی کتاب پرت کرده بود عصبانی بودم.دخترک هیچی نگفت!مثل بقیه ی بچه ها ی دستفروش دوره گرد اصرار هم نکرد.دلم برایش سوخت.معصومانه نگاهم کرد.هیچی نگفت!داشت می رفت که علی صدایش زد:"بیا اینجا ببینم خانم کوچولو!"دخترک  صورتش را به سمت علی برگرداند ولبخندی قشنگ به علی هدیه داد.صدای علی غمگین بود.هنوز از دست من ناراحت بود؟

   سرم تو کتاب بود و صدای علی را می شنیدم:"گفتی فالات چنده؟"

   -"دویس تومن"

  -"وای! چقد گرون!مدرسه هم می ری؟"

  -اوهوم!

  -خودت یکی از اون فالا رو برام جدا کن.یه دونه خوبشو بدی ها!

  و دخترک ریز و ناز خندید.علی سیصد تومان گذاشت کف دست دخترک و با خوشحالی روانه اش کرد...

   حس بدی دارم.هیچ دلیلی برای خوب بودن خودم ندارم!می خواهم به زور کتاب بخوانم.می خوانم:

   ...پس چه دلیلی باعث شده که او ناگهان بیست و پنج سال قبل وجود پیدا کنه و به زندگی پرتاب بشه؟آن هم چه زندگی ای؟پر از رنج و درد و فقر و بیماری و اندوه که آخر هم به مرگ منتهی می شه...

   علی با نگرانی می گوید:"واسه چی اینکارو میکنن؟الآن سرما می خورن!اینا پدر و مادر ندارن؟نگا!لباساشون خیس شد!آخه مگه چقد جون داری بچه؟"سرم را بلند می کنم و خط نگاهش را دنبال می کنم.می رسم به وسط حوض جلوی پارک.دخترک فال فروش و چند بچه ی هم سن و سال دیگرش دارند توی حوض آبتنی می کنند.با لباس.

 

  

برای نسرین

چند وقت بود که نیومده بودم تو دنیای مجازی..از تو و بقیه هم بی خبر..تا اینکه قبل از باز شدن مدرسه ها مشکل اینترنتیم حل شد و اومدم و مثل همیشه رفتم سراغ ترمه های مادربزرگ و...تو نبودی!یه پیغام خداحافظی گذاشته بودی و..رفته بودی!

خب؛اینم یه جورشه...آدما گاهی با سرو صدا و دامب و دومب می رن..گاهی با توضیح ناراحتی و بیان علتهای مدید ..گاهی از قبلش به آدم اطلاع می دن و بعد میرن(مث آمیرزا)..اما گاهی هم بی خبر بی خبر..فقط چند روز بعد با یه پیغام کوتاه خداحافظی مواجه می شی و یه عالم دلتنگی که هی می کوبه به قلبت و یه بغض گلوگیر که انگار می خواد هم الان خفه ات کنه...

آخه خانمی!واقعاًنمی شد یه جور بهتری بری؟نمی شد لااقل قبلش بگی و بری؟نمی شد توضیح بدی چرا..وبعدش بری؟اصلاً نمی شد اصلاً نری؟...

کاش این دلنوشته ها مو   بخونی!کاش اگه خواستی بیای ایران خبرم کنی بیام ببینمت!کاش دوباره برگردی وبلاگتو راه بندازی!کاش خودت و پسرت همیشه سالم و خوشحال باشید!کاش برا من و بچه هام دعا کنی نسرین!

مواظب خودت باش گلم!خوبم!خواهرم...

آخرین حکم(2)

داخل دفتر شد و مقابل تنها میز اتاق ایستاد.پشت میز آقای سردفتر دار نشسته بود.کمی آنطرفتر پشت سر آقای سردفتر دار در ورودی به اتاق آقای قاضی قرار داشت.و زن داشت فکر می کرد توی این چند سال چندبار با اضطراب داخل این اتاق شده بوده وبا چشمان خیس و قلب شکسته و روح مچاله شده آمده بیرون؟وچند بار دیگر باید برود داخل این اتاق و ..مرد پشت میز پرسید:"خواهان پرونده ی 355/86 شمایید؟"و زن سر تکان داد و نگران گفت:"بله." مرد به صندلی چرخدارش تکیه داد و گفت:"پرونده اتونو نگاه کردم؛حکم صادر شده و تاچند روز دیگه می رسه دستتون."

قلب زن انگار برای لحظه ای ایستاد و یکباره تند تند شروع کرد به تپش!انگار قلبش آمده بود توی گلویش و راه نفسش را بسته بود.طوری که زن مجبور شد آه بلندی بکشد تا راه نفسش باز شود.دهانش از ترس و تعجب خشک شده بود.با بغض و نگرانی پرسید:"حکم صادر شده؟شما مطمئنید؟آخه قرار بود یه جلسه ی حضوری دیگه هم داشته باشیم؛قرار بود شاهدامو بیارم دادگاه تا ثابت کنم که..."مرد نگذاشت حرفهای زن تمام شود.عینکش را از روی صورتش برداشت و با بی حوصلگی گفت:"حتماَ آقای قاضی صلاح ندیدن که شهودو احضار کنن.لابد ادله ی پرونده کافی بوده تا حکم بدون شهادت شهود صادر بشه؛شما هم بهتره برین خونه و صبر کنین تا حکم دستتون برسه."زن با نگرانی و التماس پرسید:"نمی شه بهم بگید چه حکمی صادر شده؟"مرد جواب داد:"حکمو براتون فرستادیم.همین امروز فردا بهتون ابلاغ می شه.نمی تونیم یه حکمو دوبار ابلاغ کنیم که! "اما وقتی التماس و بغض را توی چشمهای خسته ی زن دید نظرش عوض شد و گفت:"حکمو براتون می خونم.اما نمی دم ببرید."وبا صندلی چرخدارش کمی به سمت راست چرخید تا پرونده ی 355/86 را از روی فایل کنار میزش بردارد. زن گفت:"خیلی ممنون.خدا از برادری کمتون نکنه؛من فقط می خوام بدونم آقای قاضی با تقاضای من موافقت کردن یا نه؟"و با نگرانی منتظر ماند تا آقای سردفتر دار پرونده را ورق بزندو بخواند:

"..طبق اظهارات خواهان ،خوانده ی پرونده،آقای ح.ق مدت ده سال است که جدا از همسر و دو فرزندشان زندگی می کند و بر طبق گواهی کتبی شهود در این مدت نیز از دادن نفقه خودداری کرده و در پرونده های متعددی که در این مدت دراین دادگاه و دادگاههای دیگر داشته اند،هر بار هم یک آدرس اعلام نموده که در حال حاضر در هیچ کدام از این آدرسها به سر نمی برد؛در ضمن از آنجا که نامبرده جزو افسران عالی رتبه ی اطلاعات نیروی انتظامی می باشد دسترسی به آدرس وی امکان پذیر به نظر نمی رسد کمااینکه تلاش دادگاه هم برای یافتن آدرس ایشان از طریق حفاناجا هم بی نتیجه ماند لذا عسر و حرج خواهان  پرونده،خانم م.ک ،به نظر دادگاه ثابت ومحرز است و به لحاظ تخلفات زوج از شرائط ضمن العقد مندرج در عقدنامه.......دادگاه به زوجه اجازه می دهد که خود را مطلقه نماید و..."

اشک صورت زن را خیس کرد.

 

آخرین حکم

زن وارد دفتر شد.نگران بود وخسته.آرام جلو رفت و آهسته سلام کرد.مرد پشت میز سرش را بالا آورد و کمی تکان داد؛یعنی:علیک!زن با صدایی لرزان ونگران گفت:"ببخشید واسه پرونده ی شماره۳۵۵/۸۶ مزاحمتون شدم.الان از وقت آخرین دادرسی شیش ماه میگذره اما هنوز هیچ خبری نیست.میشه ببینید وقت رسیدگی بعدی این پرونده کیّه؟"

مرد پرسید:"شما خوانده ی پرونده اید؟"زن جواب داد:"نخیر من خواهان هستم."مرد گفت:"بیرون  باشید تا من بگردم پرونده رو پیدا کنم،صداتون می زنم."و زن از دفتر بیرون آمد و روی یکی از صندلی های توی راهرو نشست وچشم دوخت به آدمهایی که توی سالن می رفتند و می آمدند و همه اخمالود بودند و انگار زن را نمی دیدند...

مدتها توی خیالات خودش بود.گذشت زمان برایش نامفهوم وسنگین بود.مدام صدایی توی دلش تکرار می شد:"پس کی تموم می شه؟این کابوس ده ساله ی سنگین!"و آه کشید.دلش گریه می خواست.تازه چشمانش داشت به پیشواز اشک نمناک می شد که سرباز دم در دفتر صدایش زد:"طرفین پرونده ی ۳۵۵/۸۶"سراسیمه از روی صندلی بلند شد:"بله!منم!"سرباز گفت:"بیاین داخل"

......ادامه دارد....... 

سال نو

دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می کنم.

صبوری می کنم تا مرگ

تا مدارا

.....

حالا برو ای مرگ!ای برادر!

تا تو دوباره باز آیی،من دوباره عاشق خواهم شد....

...............................................................................................................

خوبی این سال نو در این است که همه می دانیم باید سال سختی را آغاز کنیم؛

و همه می دانیم هیچ چیز تمام نشده؛

وهیچ کس هم جز خودمان نمی تواند آن همه "هیچ چیز" را تمام کند.

قرار نیست چیزی را فراموش کنیم؛

قرار نیست چیزی را شروع کنیم؛

فقط باید کارهای نیمه تمام سال قبلمان را ادامه بدهیم؛

فقط باید استقامت کنیم...

سال استقامت  مبارک!

هيچ

و امسال هم تمام شد....

و هيچ حادثه ي خوب و مهمي اتفاق نيفتاد...

......

دارم از زندان آزاد مي شوم.

هنوز حكم آزادي ام به دستم نرسيده...

وقتي رسيد و خواندم و اجرا شد داستانش را برايتان مي نويسم....

مادر روزگار ما

زن داد مي كشيد و كمك مي خواست.هيچ پرستار و بهيار و دكتري نمي توانست آرامش كند.دكتر كشيك بخش دوباره دستور تزريق آمپول فشار را داد.پرستار با نگراني گفت:"اما دكتر با اين مي شه سومي!براي خودش و بچه خطرناك نيست؟بهتر نيست از خير زايمان طبيعي بگذريم؟بگم اتاق عملو واسه سزارين..."و دكتر جواب داد:"بهتره اول پدر بچه اشو پيدا كنين كه برگه ي رضايتنامه رو پر كنه بعد زنگ بزنيد اتاق عمل!"و پرستار شرمنده لبش را گزيد و رفت تا آمپول فشار بياورد..

صداي جيغ زن ابنبار بلندتر از هميشه تمام بخش را پر كرد:"خدااااا"

پرستار توي راهرو بود كه ديد دو نفر از همكارانش از اتاق زايمان با نگراني و ترس بيرون آمدنند ؛ با وحشت؛ انگار دارند فرار مي كنند...قدمهايش را تند تر كرد...

زن روي تخت مخصوص زايمان خوابيده بود..شايد هم ديگر نفس نمي كشيد.بهيار كنار تخت آهي كشيد و براي پرستار سر تكان داد؛يعني تمام شد؛يا تمام كرد؟پرستار پرسيد:"بچه ؟" دكتر داشت دستش را مي شست.عصبي و خسته به نظر مي رسيد.بي اعتنا به پرسش پرستار - قبل از بيرون رفتنش از اتاق زايمان - ماسك را از روي صورتش برداشت و گفت:"محتويات اون لگنو منتقل كنيد آزمايشگاه بيمارستان.بقيه ي كارها رو هم با سوپروايزر بخش هماهنگ كنيد و انجام بدين.اتفاق امروز هم نبايد تو هيچ رسانه اي درز كنه وگرنه با حراست بيمارستان طرفيد!"

پرستار با تعجب به همكارانش نگاه كرد و بعد به لگني كه دكتر اشاره كرده بود.توي لگن موجود سياه و درازي شبيه به مار چنبرك زده بود...

تبریک سال نوی میلادی

سال میلادی جدید هم شروع شد!

شاید باید خوشحال بود....

شاید باید امیدوار بود...

اما

بیرون این شهر کوچک و گناهکار،توی تهران بزرگ،آسمان ابری و زمین خونین بهانه ای برای خوشحالی و روزنه ای برای امیدواری نگذاشته

کاش اینهمه گرگ توی خیابانهامان نبود...

کاش اینهمه احمق توی خانه هامان نبود...

کاش اینهمه معاویه توی دولتمردانمان نبود...

دلم عجیب گرفته...

قلبم سیاه پوش است

سیاهپوش عزیزانم

دختران و پسرانی که از پشت بام خوابگاههاشان پرت می شوند..

دختران و پسرانی که متهم به پاره کردن عکس این و کتاب آن می شوند...

دختران و پسرانی که کشته می شوند و جنازه هاشان دزدیده می شود...

دختران و پسرانی که روزگاری آمده بودند دانشگاه تا درس بخوانند و آدم حسابی بشوند...

دختران و پسرانی که حالا یا توی زندان  اند یا سوزانده می شوند و یا کشته...

دلم آنقدر گرفته است که نمی توانم هیچ عیدی را بهانه کنم تا به کسی تبریک بگویم...

کاش خدا خواب نباشد...

کاش خدا شاد نباشد...

کاش خدا مثل لحظه ای که مسیح را مصلوب کردند اشک بریزد...

کاش طوفان نوح بیاید...

کاش نمرود ایران بمیرد...

کاش...کاش...کاش...

چقدر آرزو دارد این دل گرفته ی بی سامان!

زندگی خیالی(2)

     امروز به خودم مرخصی دادم!نرفتم مدرسه؛و روزم را با یک سیگار شروع کردم.می خواستم به تو زنگ بزنم.اما یادم آمد شماره ات را ندارم.تازه!هنوز ساعت هشت نشده بود.و تو شاید آنموقع صبح خواب باشی...اصلاًشاید جایی که تو در آنی حالا نیمه شب باشد!من که نمی دانستم...نمی خواستم بیدارت کنم...کمی به اوضاع خانه ی کوچکم رسیدم..لباسها،ظرفهای نشسته،مرتب کردن اتاق بچه ها،پخت و پز...و خوابم گرفت...خوابیدم.
   در خواب زنی را دیدم که شاید سالها پیش ،توی بیداری،لحظه ای از کنارم رد شده بود؛توی خواب فهمیدم شوهرش سالها پیش ،همان اوایل ازدواجشان ،توی جنگ،کشته شده و حالا من دارم از نوشته ها و شعرهای شوهر شهیدش،یادداشت برداری می کنم...هنوز چند خطی از شعرهای توی خواب یادم مانده...
    بعد خود آن مرد شهید شده آمد توی خوابم.یک جوان بیست و چند ساله با چشمها و موهای روشن؛ریز نقش بود و یک تی شرت راه راه سفید- قهوه ای تن کرده بود انگار.داشت با وسواس نقشی را از توی چوبی در می آورد؛کاری شبیه معرق..نشسته بود و با نگاهی حزن آلود،بی اعتنا به من و آنچه دور و برش بود ، تند تند اره ی سیمی کوچکی را روی یک تخته چوب نازک می کشید...
    بعد این صفحه عوض شد و دوباره من پیش زن بودم.داشتم از او درباره ی شوهرش می پرسیدم.و زن با صدایی لرزان و غمگین گفت:"ما که زیاد با هم زندگی نکردیم!همون اوایل ازدواجمون اون ..."و من از خواب بیدار شدم؛در حالیکه هنوز صورت مهتابی و چشمهای مشکی و لبهای نازک و لرزان زن ، به وضوح، جلوی چشمانم بود...
    اینها کابوس است.نه؟..خیالت داشت کنار تخت چیزی شبیه روزنامه یا مجله می خواند.خوابم را برایش تعریف کردم.اندوهگین شد و با مهربانی نگاهم کرد...از روی تخت پاشدم.می دانستم صدایم پر از غم است..اما باید به تو زنگ می زدم...باید صدایت را می شنیدم...باز از یادم رفته بود که شماره ات را ندارم... به خیالت نگاه کردم و برایت بلند بلند خواندم:
       "تو نیستی؛خیالت با من است..
                      همین برایم کافی است؛
                                    همین برایم خوب است!"