چند وقت بود که نیومده بودم تو دنیای مجازی..از تو و بقیه هم بی خبر..تا اینکه قبل از باز شدن مدرسه ها مشکل اینترنتیم حل شد و اومدم و مثل همیشه رفتم سراغ ترمه های مادربزرگ و...تو نبودی!یه پیغام خداحافظی گذاشته بودی و..رفته بودی!

خب؛اینم یه جورشه...آدما گاهی با سرو صدا و دامب و دومب می رن..گاهی با توضیح ناراحتی و بیان علتهای مدید ..گاهی از قبلش به آدم اطلاع می دن و بعد میرن(مث آمیرزا)..اما گاهی هم بی خبر بی خبر..فقط چند روز بعد با یه پیغام کوتاه خداحافظی مواجه می شی و یه عالم دلتنگی که هی می کوبه به قلبت و یه بغض گلوگیر که انگار می خواد هم الان خفه ات کنه...

آخه خانمی!واقعاًنمی شد یه جور بهتری بری؟نمی شد لااقل قبلش بگی و بری؟نمی شد توضیح بدی چرا..وبعدش بری؟اصلاً نمی شد اصلاً نری؟...

کاش این دلنوشته ها مو   بخونی!کاش اگه خواستی بیای ایران خبرم کنی بیام ببینمت!کاش دوباره برگردی وبلاگتو راه بندازی!کاش خودت و پسرت همیشه سالم و خوشحال باشید!کاش برا من و بچه هام دعا کنی نسرین!

مواظب خودت باش گلم!خوبم!خواهرم...