لاک پشت وارونه
توی خوابم ، بوته ی گل سرخی را از خاک باغچه درمی آورم و از یک پنجره می روم توی اتا ق پسری که دارد پشت میزش ؛ پر پروانه ها ی مرده را با چسب ، به هم می چسباند تا زنده اشان کند . نا امید نگاهم می کندومی گوید : « این بار هم نشد!» به پسر لبخند می زنم و برای اینکه حواسش را پرت کنم می گویم :« ببین! چه بوته گل قشنگیه! برای توآوردمش. نمی خوای بکا ریش تو باغچه ی پشت اتاقت ؟» گره ابروهایش باز نمی شود . اصلاً انگار نگاهم نمی کند ؛ نه به خودم ، نه به لبخندی که زورکی روی لبم چسبانده ام . همینطور توی خوابم ایستاده بودم؛ با گل سرخی که داشت پژمرده می شد و لبخندی که داشت کنج لبم می ماسید. روبروی پسری ایستاده بودم که داشت بالها ی پروانه ای مرده را به هم می چسباند . در اتاق پسر باز شد. پدرش بود؛ با یک کتاب متا فیزیک توی دستش. با عصبا نیت به من و پسرش نگاه کرد. ترسیدم. باد آمد و موها یم را به هم ریخت . از خواب پریدم .
اتا قم سرد است. نوک بینی و انگشتان پا یم یخ کرده. فکر می کنم از شدت این سرما بیدار شده ام یا از سوز بادی که توی خوابم آمده بود؟ یا د پسر می افتم و آه می کشم. و بعد یاد بچه هایم ؛ نکند سردشان شده باشد؟ لحاف را کنار می زنم و بلند می شوم . چقدر هوای این اتاق سرد است ! چه سوزی از لای در بالکن و پنجره می آیدتو! خدا را شکر که اتا ق بچه ها گرمتر از اینجا ست . هم به بخاری توی ها ل نزدیکتراست، هم به بالکن راه ندارد. پتو ی بچه ها را مرتب می کنم. هر دو اشان را توی خواب می بوسم و دوباره به اتا قم بر می گردم . می خز م زیر لحاف ؛ می دانم باید زودتر بخوابم . فردا صبح زود باید بلند بشوم. یک عا لم کار دارم . تا ساعت یک بعد ظهر که سر کارم ؛ بعد باید حقوقم را بگیرم . قسطها ، اجاره ی خانه ، پول آب و برق و گا ز و تلفن را هم باید پرداخت کنم. توی ذهنم حسا ب ، کتاب می کنم. این ماه هم چیز زیادی از حقوقم باقی نمی ماند تا بتوانم یک بخاری دست دوم کوچک برای این اتاق بخرم. اهمیتی هم ندارد. ما که باید تا ماه دیگر از اینجا بلند بشویم. یادم باشد عصر به چند مشاور املاک زنگ بزنم.حا لا باید بخوابم. چشمهایم را که می بندم خاطره ی امروز ظهر یاد م می اید. داشتم از مغازه ی سر کوچه خرید می کردم. آقا ی « ف » - بقالی سر کوچه امان – کیسه ی تخم مرغها را که داد دستم ، توی صورتم زل زد و با خنده گفت: « شوهرت چه جوری دلش اومد خانم به این خوبی رو ول کنه و بره تو یه کشور غریب و دیگه هم نیاد! واقعاً حیف شما نیست؟!»از برقی که توی چشمهاش دیدم ترسیدم . گوشه ی لبم را گاز گرفتم و پر مویی که روی پیشانی ام بود به زور زیر مقنعه جا دادم و من من کنان گفتم:« بیشتر از من، بچه ها حیف شدن!» ... چشمها یم را باز می کنم. خدا یا چرا اینجوری شده ام ؟چند وقتی است که شبها خواب ندارم.بیخودی نگرانم؛دلگیرم؛دلتنگم؛دوست دارم بخوابم وخواب پسرکی راببینم که می خواست همه ی کلاههای پلاستیکی بوته تیغ های کنار جاده را جمع کند؛یا خواب دختری که مثل خانمهای فرانسوی دهه ی چهل لباس می پوشید وعاشق پسری بود که سالها بعد،هر روز بارانی بلندی تنش می کرد، سوار دوچرخه اش می شد و مدام می رفت کافی نت تا عکس وادرس او را از توی سایتها پیدا کند،اما پیدایش نمی کرد.می خواستم توی خوابم ببینم آخر داستان «لاک پشت وارونه» چه می شود؟داستانی که قرار بود پسری آن را بنویسد وننوشت ودست از همه چیز کشید وخودش را دار زد و هیچکس هم نفهمید واقعاَ چرا؟
کاش می شد اصلاَاین روزها از خانه بیرون نروم!دوست دارم خانه ام توی یک شهر کوچک دوردست باشد؛ومن فقط هر روز صبح ،بعد از این که بچه هایم رفتند مدرسه،بنشینم ومدام کتاب بخوانم وچیز بنویسم.شاید آنوقت می توانستم خودم داستان لاک پشت وارونه را تمام کنم..حالا نمی شود..باید بخوابم!دوباره چشمهایم را می بندم.یادم می افتد مردی که توی شورای شهر است،به پدرم پیغام داده که می تواند حمایتم کند وسمتی در کانون بانوان شهر برایم دست وپا کند!آنهم فقط برای رضای خدا!ومن می دانم که همه اش همین نیست!پدرم اصرار می کند که قبول کنم ومن دلم برای پدرم میسوزد.چقدر این مرد ساده است!فکر می کند مردهای این روزگار،مثل آنوقتهای خودشان،جوانمردند!ومن خجالت می کشم برای پدرم از نامردیهای این نسل بگویم.وتازه مگر باور می کند؟نه!بنابراین به پدرم گفتم:«وقتی سوار اتوبوسی هستی که داره توی یه دره سقوط می کنه،احمقانه است که به فکر یک صندلی محکمتر یا یه مشت پول بیشتر باشی!من هیچ سمت وهیچ سهم بیشتری از این جماعت نمی خوام.»وبعد توی دلم آرزو کردم کاش راهی بود که آدم را خلاص می کرد!
چشمهایم را باز می کنم.فایده ای ندارد!خودم را دست رؤیاهایم می سپارم وبه سقف چشم می دوزم.نمی خواهم به گرفتاری ها وغصه ها و درگیری های روزمره ام فکر کنم..می خواهم از میان این همه کابوس روزانه،به رؤیاهای کودکی و آرزوهای جوانی ام برگردم.می خواهم بخوابم.خسته ام..اما نمی توانم.همه ی فکرهای نکرده،یکباره به مغزم هجوم می آورند..کاسه ی سرم خالی می شود انگار!مغزم یخ می زند.کسی انگار از زیر متکا دستش را بیرون می آورد وپوست سرم را می کشد.دست دیگرش را هم روی دهانم می گذارد وراه نفسم را می بندد.چشمهایم به سقف خیره می ماند.دارم می میرم!با یک عالم رؤیا که هیچ وقت به واقعیت نخواهند رسید.آه بچه هایم! کاش پدرشان...پوست سرم دارد کشیده می شود.می خواهم دست وپا بزنم.نمی توانم.شده ام شبیه یک لاک پشت که وارونه افتاده باشد روی لاکش...
سقف ترک می خورد یا پوست سر من؟!کسی آمده که می خواهد مرا خلاص کند.پسری از سقف آویزان است.با طنابی که دور گردنش پیچیده دارد از سقف تاب می خورد.بوته ی گل سرخی دستش است.می خواهد حواسم را پرت کند.با صدایی که به زحمت از گلویش بیرون می آید می گوید:«ببین چه بوته گل قشنگی برات آوردم؟نمی خوای توی باغچه ی پشت اتاقت بکاریش؟»می خواهم لبخند بزنم.نمی توانم....