زن داد مي كشيد و كمك مي خواست.هيچ پرستار و بهيار و دكتري نمي توانست آرامش كند.دكتر كشيك بخش دوباره دستور تزريق آمپول فشار را داد.پرستار با نگراني گفت:"اما دكتر با اين مي شه سومي!براي خودش و بچه خطرناك نيست؟بهتر نيست از خير زايمان طبيعي بگذريم؟بگم اتاق عملو واسه سزارين..."و دكتر جواب داد:"بهتره اول پدر بچه اشو پيدا كنين كه برگه ي رضايتنامه رو پر كنه بعد زنگ بزنيد اتاق عمل!"و پرستار شرمنده لبش را گزيد و رفت تا آمپول فشار بياورد..

صداي جيغ زن ابنبار بلندتر از هميشه تمام بخش را پر كرد:"خدااااا"

پرستار توي راهرو بود كه ديد دو نفر از همكارانش از اتاق زايمان با نگراني و ترس بيرون آمدنند ؛ با وحشت؛ انگار دارند فرار مي كنند...قدمهايش را تند تر كرد...

زن روي تخت مخصوص زايمان خوابيده بود..شايد هم ديگر نفس نمي كشيد.بهيار كنار تخت آهي كشيد و براي پرستار سر تكان داد؛يعني تمام شد؛يا تمام كرد؟پرستار پرسيد:"بچه ؟" دكتر داشت دستش را مي شست.عصبي و خسته به نظر مي رسيد.بي اعتنا به پرسش پرستار - قبل از بيرون رفتنش از اتاق زايمان - ماسك را از روي صورتش برداشت و گفت:"محتويات اون لگنو منتقل كنيد آزمايشگاه بيمارستان.بقيه ي كارها رو هم با سوپروايزر بخش هماهنگ كنيد و انجام بدين.اتفاق امروز هم نبايد تو هيچ رسانه اي درز كنه وگرنه با حراست بيمارستان طرفيد!"

پرستار با تعجب به همكارانش نگاه كرد و بعد به لگني كه دكتر اشاره كرده بود.توي لگن موجود سياه و درازي شبيه به مار چنبرك زده بود...