مادر روزگار ما
صداي جيغ زن ابنبار بلندتر از هميشه تمام بخش را پر كرد:"خدااااا"
پرستار توي راهرو بود كه ديد دو نفر از همكارانش از اتاق زايمان با نگراني و ترس بيرون آمدنند ؛ با وحشت؛ انگار دارند فرار مي كنند...قدمهايش را تند تر كرد...
زن روي تخت مخصوص زايمان خوابيده بود..شايد هم ديگر نفس نمي كشيد.بهيار كنار تخت آهي كشيد و براي پرستار سر تكان داد؛يعني تمام شد؛يا تمام كرد؟پرستار پرسيد:"بچه ؟" دكتر داشت دستش را مي شست.عصبي و خسته به نظر مي رسيد.بي اعتنا به پرسش پرستار - قبل از بيرون رفتنش از اتاق زايمان - ماسك را از روي صورتش برداشت و گفت:"محتويات اون لگنو منتقل كنيد آزمايشگاه بيمارستان.بقيه ي كارها رو هم با سوپروايزر بخش هماهنگ كنيد و انجام بدين.اتفاق امروز هم نبايد تو هيچ رسانه اي درز كنه وگرنه با حراست بيمارستان طرفيد!"
پرستار با تعجب به همكارانش نگاه كرد و بعد به لگني كه دكتر اشاره كرده بود.توي لگن موجود سياه و درازي شبيه به مار چنبرك زده بود...