برای خرید کتاب رفته بودیم انقلاب.همه جا شلوغ بود.مثل همیشه.آنقدر توی کتابفروشی ها دنبال کتابهای تخصصی معماری برای علی  گشتیم که پاهایمان درد گرفت. علی گفت:"بریم پارک دانشجو؟پاتوق دوره ی دانشجویی من و دوستام بوده ها!" و من پرسیدم:"راستشو بگو شیطونی هم می کردین؟" که مثلاْ دارم حسودی می کنم!اما اینطور نبود.خودش هم می دانست...علی می خواست برای من لب تاپ قیمت کند و به قول خودش به همین زودی ها برایم بخرد!زدم توی ذوقش و گفتم:"الهی قربون رویاهای شیرینت برم من! با اینهمه قسط و قرض ؟ حقا که توی ابرا زندگی می کنی!"

   معصومانه نگاهم کرد و  گفت:"ولی من تو رویا زندگی نمی کنم!بالاخره برات لب تاپی رو که دوست داری می خرم!"بعد هم راهش را گرفت و رفت توی پارک روی یکی از سکوهای جلوی سالن نمایش نشست.من هم رفتم کنارش نشستم.بی حرف و نگاهی ..پاهایم درد گرفته بود.از توی کفش درشان آوردم و یکی از کتابهایی را که خریده بودم را ذستم گرفتم و شروع کردم به خواندن:"روی ماه خداوند را ببوس"علی ساکت بود و به آدمها نگاه می کرد...

   صفحه ی پنجم کتاب بودم که یک نفر صدایم کرد:"خانوم؟" دختر بچه ی لاغر و آفتاب سوخته ای با لباس فرم کهنه شده ی کلاس اول دبستان جلوی من ایستاده بود و می پرسید فال می خرم یا نه؟قیمتش را پرسیدم و وقتی گفت:"دویست تومن." سرم را تکان دادم  و گفتم:" نه نمی خوام!گرون می دی!"بیشتر از اینکه حواسم را از توی کتاب پرت کرده بود عصبانی بودم.دخترک هیچی نگفت!مثل بقیه ی بچه ها ی دستفروش دوره گرد اصرار هم نکرد.دلم برایش سوخت.معصومانه نگاهم کرد.هیچی نگفت!داشت می رفت که علی صدایش زد:"بیا اینجا ببینم خانم کوچولو!"دخترک  صورتش را به سمت علی برگرداند ولبخندی قشنگ به علی هدیه داد.صدای علی غمگین بود.هنوز از دست من ناراحت بود؟

   سرم تو کتاب بود و صدای علی را می شنیدم:"گفتی فالات چنده؟"

   -"دویس تومن"

  -"وای! چقد گرون!مدرسه هم می ری؟"

  -اوهوم!

  -خودت یکی از اون فالا رو برام جدا کن.یه دونه خوبشو بدی ها!

  و دخترک ریز و ناز خندید.علی سیصد تومان گذاشت کف دست دخترک و با خوشحالی روانه اش کرد...

   حس بدی دارم.هیچ دلیلی برای خوب بودن خودم ندارم!می خواهم به زور کتاب بخوانم.می خوانم:

   ...پس چه دلیلی باعث شده که او ناگهان بیست و پنج سال قبل وجود پیدا کنه و به زندگی پرتاب بشه؟آن هم چه زندگی ای؟پر از رنج و درد و فقر و بیماری و اندوه که آخر هم به مرگ منتهی می شه...

   علی با نگرانی می گوید:"واسه چی اینکارو میکنن؟الآن سرما می خورن!اینا پدر و مادر ندارن؟نگا!لباساشون خیس شد!آخه مگه چقد جون داری بچه؟"سرم را بلند می کنم و خط نگاهش را دنبال می کنم.می رسم به وسط حوض جلوی پارک.دخترک فال فروش و چند بچه ی هم سن و سال دیگرش دارند توی حوض آبتنی می کنند.با لباس.