آخرین حکم(2)

داخل دفتر شد و مقابل تنها میز اتاق ایستاد.پشت میز آقای سردفتر دار نشسته بود.کمی آنطرفتر پشت سر آقای سردفتر دار در ورودی به اتاق آقای قاضی قرار داشت.و زن داشت فکر می کرد توی این چند سال چندبار با اضطراب داخل این اتاق شده بوده وبا چشمان خیس و قلب شکسته و روح مچاله شده آمده بیرون؟وچند بار دیگر باید برود داخل این اتاق و ..مرد پشت میز پرسید:"خواهان پرونده ی 355/86 شمایید؟"و زن سر تکان داد و نگران گفت:"بله." مرد به صندلی چرخدارش تکیه داد و گفت:"پرونده اتونو نگاه کردم؛حکم صادر شده و تاچند روز دیگه می رسه دستتون."

قلب زن انگار برای لحظه ای ایستاد و یکباره تند تند شروع کرد به تپش!انگار قلبش آمده بود توی گلویش و راه نفسش را بسته بود.طوری که زن مجبور شد آه بلندی بکشد تا راه نفسش باز شود.دهانش از ترس و تعجب خشک شده بود.با بغض و نگرانی پرسید:"حکم صادر شده؟شما مطمئنید؟آخه قرار بود یه جلسه ی حضوری دیگه هم داشته باشیم؛قرار بود شاهدامو بیارم دادگاه تا ثابت کنم که..."مرد نگذاشت حرفهای زن تمام شود.عینکش را از روی صورتش برداشت و با بی حوصلگی گفت:"حتماَ آقای قاضی صلاح ندیدن که شهودو احضار کنن.لابد ادله ی پرونده کافی بوده تا حکم بدون شهادت شهود صادر بشه؛شما هم بهتره برین خونه و صبر کنین تا حکم دستتون برسه."زن با نگرانی و التماس پرسید:"نمی شه بهم بگید چه حکمی صادر شده؟"مرد جواب داد:"حکمو براتون فرستادیم.همین امروز فردا بهتون ابلاغ می شه.نمی تونیم یه حکمو دوبار ابلاغ کنیم که! "اما وقتی التماس و بغض را توی چشمهای خسته ی زن دید نظرش عوض شد و گفت:"حکمو براتون می خونم.اما نمی دم ببرید."وبا صندلی چرخدارش کمی به سمت راست چرخید تا پرونده ی 355/86 را از روی فایل کنار میزش بردارد. زن گفت:"خیلی ممنون.خدا از برادری کمتون نکنه؛من فقط می خوام بدونم آقای قاضی با تقاضای من موافقت کردن یا نه؟"و با نگرانی منتظر ماند تا آقای سردفتر دار پرونده را ورق بزندو بخواند:

"..طبق اظهارات خواهان ،خوانده ی پرونده،آقای ح.ق مدت ده سال است که جدا از همسر و دو فرزندشان زندگی می کند و بر طبق گواهی کتبی شهود در این مدت نیز از دادن نفقه خودداری کرده و در پرونده های متعددی که در این مدت دراین دادگاه و دادگاههای دیگر داشته اند،هر بار هم یک آدرس اعلام نموده که در حال حاضر در هیچ کدام از این آدرسها به سر نمی برد؛در ضمن از آنجا که نامبرده جزو افسران عالی رتبه ی اطلاعات نیروی انتظامی می باشد دسترسی به آدرس وی امکان پذیر به نظر نمی رسد کمااینکه تلاش دادگاه هم برای یافتن آدرس ایشان از طریق حفاناجا هم بی نتیجه ماند لذا عسر و حرج خواهان  پرونده،خانم م.ک ،به نظر دادگاه ثابت ومحرز است و به لحاظ تخلفات زوج از شرائط ضمن العقد مندرج در عقدنامه.......دادگاه به زوجه اجازه می دهد که خود را مطلقه نماید و..."

اشک صورت زن را خیس کرد.

 

آخرین حکم

زن وارد دفتر شد.نگران بود وخسته.آرام جلو رفت و آهسته سلام کرد.مرد پشت میز سرش را بالا آورد و کمی تکان داد؛یعنی:علیک!زن با صدایی لرزان ونگران گفت:"ببخشید واسه پرونده ی شماره۳۵۵/۸۶ مزاحمتون شدم.الان از وقت آخرین دادرسی شیش ماه میگذره اما هنوز هیچ خبری نیست.میشه ببینید وقت رسیدگی بعدی این پرونده کیّه؟"

مرد پرسید:"شما خوانده ی پرونده اید؟"زن جواب داد:"نخیر من خواهان هستم."مرد گفت:"بیرون  باشید تا من بگردم پرونده رو پیدا کنم،صداتون می زنم."و زن از دفتر بیرون آمد و روی یکی از صندلی های توی راهرو نشست وچشم دوخت به آدمهایی که توی سالن می رفتند و می آمدند و همه اخمالود بودند و انگار زن را نمی دیدند...

مدتها توی خیالات خودش بود.گذشت زمان برایش نامفهوم وسنگین بود.مدام صدایی توی دلش تکرار می شد:"پس کی تموم می شه؟این کابوس ده ساله ی سنگین!"و آه کشید.دلش گریه می خواست.تازه چشمانش داشت به پیشواز اشک نمناک می شد که سرباز دم در دفتر صدایش زد:"طرفین پرونده ی ۳۵۵/۸۶"سراسیمه از روی صندلی بلند شد:"بله!منم!"سرباز گفت:"بیاین داخل"

......ادامه دارد.......