در تاریکی، هر درخت یک هیولاست!

.........................................................................................................

آسمان دلتان پر از خورشید!

.........................................................................................................

 

خواهرو برادر

 

    پریروز بریدا اینجا بود.بهش گفتم:"خیلی بده که تو خواهر نداری ها!"گفت:"فکر کنم همینطوری باشه.چون خیلی ها بهم اینو میگن."گفتم:"من واقعاً برای هر کی خواهر نداره متأسفم.اما واسه اونایی که برادر ندارن نمی تونم بگم واقعاً متأسفم." بریدا خندید وگفت:"آره.منم موافقم."هرچند که بریدا دوتا برادر آنهم از نوع خوبش دارد؛مخصوصاً رضا که توی کارهای دانشگاه و پروژه های بریدا خیلی هم کمک حالش است.

    وقتی اینها یادم آمد توضیح دادم:" برادرها هر چه قدر هم که مهربون باشن،وقتی ازدواج می کنن از آدم دور می شن.نه اینکه فکر کنی تقصیر زناشونه ها!اصلاً! مثلاً خود من تا قبل از ازدواج داداشم باهاش اونقد صمیمی بودم که نگو.اما حالا.... رابطه ی عاطفی ام گاهی با زن داداشم بیشتره. برادرها بعد ازدواج خیلی هنر کنن می تونن غیر زنشون مامانشونو همچنان دوست داشته باشن!"و بریدا خندید وگفت:"آره.مردها نمی تونن عشقشونو تقسیم کنن.انگار فقط باید یه جا متمرکزش کنن!"

   اما خواهرها انگار واقعاً برعکس عمل می کنند.لا اقل در مورد من وخواهرم که اینطور بود.تا قبل از ازدواج خواهرم خیلی احساس نزدیکی نسبت به او در خودم احساس نمی کردم.اما حالا که هر دو مادریم،خیلی به هم نزدیک شده ایم.آنقدر که گاهی ،علاوه بر خواهری کردن برای هم، برای بچه های هم مادری می کنیم!


   وقتی بریدا رفت و تنها شدم یاد محمود افتادم-طبق معمول!:

  "خودمو براش لوس کردم و پرسیدم:"محمود!؟اگه یه روز من بمیرم تو چه کار می کنی؟میری یه زن دیگه بگیری؟"اول هیچ جوابی نداد.فقط با یه خنده ی تلخ و یه نگاه غمگین نگاهم کرد.اما وقتی اصرار کردم ، جواب داد:"میرم دوباره زن میگیرم."صداش و لحنش داد می زد که داره راستشو میگه.چشام از تعجب زد  بیرون واخمام با دلخوری رفت تو هم.بهم نگاه کرد وبا صدایی که می لرزید گفت:"هیچ مردی نمی تونه بدون زن ،بدون همسر،زندگیشو سر کنه.واسه ما مردا خواهر می تونه جای مادرو بگیره.برادر جای پدر،بچه جای خواهر وبرادر...اما هیچکس نمی تونه جای زنو واسه یه مرد بگیره"

   هنوز دلخور بودم ونگاهش نمی کردم.یه نقطه وسط قالیچه ی وسط اتاق پیدا کرده بودم و داشتم مثلاً به اون نگاه میکردم..حالا اصلاً یادم نمیاد اون قالیچه و اون اتاق و اون شهر توی اون روز چه رنگی بود...فقط صدای لرزون و لحن غمناک محمود توی گوشمه که داشت می گفت:"اینا که گفتم راست بود.الان تو اینارو نمی فهمی.شاید وقتی بزرگتر شدی...فقط این یادت باشه که اگه به هر دلیلی تو از من جدا بشی و من هر زن دیگه ای بگیرم بزرگترین و پرنورترین اتاق قلبم واسه توئه.اونقدر خالی نگهش می دارم تا دوباره برگردی."

بعد صورتشو با دستاش پوشوند و گریه کرد...و من اونقدر ترسیده بودم که هیچ چی نگفتم.انگار هردومون دقیقاً همون لحظه بود که فهمیدیم قراره بابام چند ماه بعدترش نامزدی قشنگ ما رو بهم بزنه ومنو بده به یه ...."

    تا بغضم نترکیده بروم توی آشپزخانه و سرم را یکجوری گرم کنم....اوه ه ه ه ه ه !اینطوری بهتر است.

  

سهام عدالت

 

پریشب افطار ی خانه ی مادربزرگم دعوت داشتیم.(جای شما خالی)مامان وبابا هم بودند.بعد افطار صحبت بین خاله و زن دایی وبابا گل انداخت ورسید به سهام عدالت.واینکه سود این سهام من در آوردی دولت نهم بین معلمهای تهران پخش شده.

بابا از من پرسید:"تو هم گرفتی؟" گفتم:"نه!مگه میدن؟فکر نکنم شهر ما خبری باشه.چندوقت پیش که اداره بودم کارکنای بخش حسابداری می گفتن هیچ خبری نیس" بابا گفت:"پس تلویزیون اینهمه شبا چی میگه؟"گفتم:"دروغ!مث همیشه دیگه" عصبانی شد وغر زد:"اصلاَنرفته دنبالش بیخودی می گه دروغه!ایناهاش دیگه،خاله و زن داییت  و داییت گرفتن.چی چی میگی دروغه؟!" گفتم:"اولاَ اینا همشون  معلم تهرانن.در ثانی تو مدارک من حضانت محمدرضا رو تأ یید نکرده بودن مجبور شدم دوباره برم دادگاه ونامه ببرم براشون وفرم پر کنم و یه عالمه کوفت ومرگ دیگه.حالا هم دیگه خسته شدم.دیگه نمی خوام برم دنبالش" دایی گفت:"ما هم که گرفتیم چل بار رفتیم بانک تا چل تومن گرفتیم!"

 بابا اما کوتاه نمی آمد.می گفت:" همینه دیگه.حقته.باید هرجور شده اونقدر بری اداره و بانک تا این پولو بگیری".....

خسته بودم.از همه چیز.از سگ دو زدنهای روزانه ام.از بحثهای شبانه ام.چرا بابا تمامش نمی کرد؟چرا هیچوقت نمی فهمد که زنی که ده سال است هم پدر است وهم مادر،هم درس میدهد وهم درس می خواند،هم دادگاه می رود وهم ....گاهی خسته هم می شود؟ غرغر هایش مرا یاد مادرامین می اندازد.کی گفته که غر زدن فقط کار زنهاست؟

تقریباَداد زدم:"اگه حقمه که باید مث آدم عین حقوقم بریزنش تو حسابم دیگه.هی دنبال چل تومن دویدن که کار من نیست.کار هیچکدوممون نیست.چرا نمی فهمین؟اینا می خوان اونقدر مارو فقیر کنن که به گدایی بیفتیم.اونم گدایی از خودشون.واسه سهامی که معلوم نیست چیه؟کدوم کارخونه رو راه میندازه؟کدوم معدنو کشف می کنه؟کدوم محصولو تولید میکنه ..اونم با سود سالیانه فقط چهل هزار تومن!مسخره نیست بابا؟تو می خوای من برم گدایی؟اونم واسه سالی چهل هزار تومن؟نه باباجان!من شاید فقیر باشم اما گدا نیستم.نون گدایی رو هم به بچه هام نمیدم.همین حقوق پاک وحلال معلمی بسمونه"

آنشب تا آخر مهمانی دیگر هیچ کس هیچ حرفی از سهام عدالت نزد.

حسرت مادری

 

     پارسال همین وقتها بود:روزهای آخر پاییز واوایل ماه رمضان.توی خیابان بودم که پسر بچه ای هم سن محمدرضای خودم جلویم را گرفت و اصرار کرد تا چند ورق از دعاهای توی دستش را بخرم.اول نمی خواستم.اما به خدا قسم خورد که پول لوازم التحریر مدرسه اش را ندارد وباید با فروش این دعاها...منهم حس معلمی ام گلباران شد وچندتا از دعاهایش را خریدم...

      اواسط مهر بود.حدود ساعت نه صبح.داشتم تند تند از مدرسه ی پیش دانشگاهی میرفتم تا برسم مدرسه ی نرجس.دو ساعت آخر آنروز آنجا درس داشتم.یکدفعه پسر بچه ای جلویم پرید با یکدسته دعا که :"خانم !دعای ناد علی می خواین؟هدیه اس ها!"سرم را که بلند کردم همان پسرک یک ماه پیش را دیدم.بهش گفتم:"مگه تو یه ماه پیش نگفتی می خوای بری مدرسه؟پس الان که وقت مدرسه اس تو خیابون چه کار می کنی؟"سرش را انداخت پایین که یعنی خجالت کشیده.گفتم:"کار کردن چیز خوبیه.اما دروغ گفتن خیلی بده.اونهم قسم دروغ خوردن!"وقتی دید لحنم خیلی تند نیست ویک کم چاشنی محبت دارد انگار پر رو شد!پرسید:"حالا بی خیال دیگه خانوم!یه دعا ازم میخرید؟"جواب دادم:"نه!چون اون دفعه بهم دروغ گفتی!تازه اونقد دفعه ی پیش ازت دعا های جور واجور خریدم که هنوز نصفشون مونده که بخونمشون!"گفت:"پس از داداشم فال حافظ بخرید!"و قبل از اینکه من حرفی بزنم صدا زد:"احمد!احمد! بیا"و از توی یک کوچه پسر بچه ی لاغر و سیاه چهره ای آمد بیرون و با خجالت سلام کرد...به پسر اولی گفتم:"تو نیت کن و یکی بردار.من پولشو میدم.اما خودم فال نمی خوام."کلی کیف کرد وبا شیرین زبانی گفت:"خیلی ممنون خانوم!اصلاَ به قیا فتون نمیومد اینقدر مهربون باشین!"اول اخم کردم و بعد خندیدم و گفتم:"به تو هم اصلاَ نمیومد چاخان کنی ناقلا!" خندیدند.گفتم:"خب دیگه من دیرم شده..باید برم مدرسه..شما هم سعی کنین کنار کار کردن درس هم بخونین."دوتایی سر تکون دادن . یعنی "باشه"...

       چند روزاست که هر وقت میروم خرید دنبال احمد و برادرش می گردم.دیگر پیدایشان نیست.خدا کند آنقدر وضع پدر ومادرشان خوب شده باشد که دیگربچه ها مجبور به دستفروشی نباشند!.

     اما توی خیابان شهر کوچک ما بچه های دیگر هستند.یا فال میفروشند یا دعا.یا ترازوی کوچک دارند یا جعبه ی واکسی  یا بادبزن دستی.بعضی هایشان هم گدایی می کنند.هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود..همه هم سن و سال محمدرضای منند....کاش می شد برایشان کاری کرد!کاش می شد برای همه اشان مادری کرد..

چند وقته که درد مبهمی توی سینه ام جمع شده.چیزی شبیه یک بغض سمج که به زور قورتش دادم و رسوندمش نزدیک پرده ی دیافراگمم..اما دیگه از این پایینتر نمیره..

دکتر میگه اگه همینجوری پیش بره،دیواره ی مری ات سوراخ میشه و..اونوقت..شاید واقعاَهمه چیز دیر بشه....

فعلاَگیر دوا و درمونم...همین دیگه....

راستی!کی بود میگفت:"اگه تنها بمونی هیچی ات نمی شه!"؟؟؟؟