حرفهای همیشه

یکشنبه روز اول کاری من در سال تحصیلی جدید بود.چند روز اول مهر را توی بستر مریضی افتاده بودم!این سردردهای مدام،میگرن و سینوزیت و درد های خوشه ای ...چقدر دردمندم!

به هر حال یکشنبه رفتم مرکز پیش دانشگاهی ویک راست سر کلاس تجربی «ب».همان حرفهای همیشگی جلسه ی اول هر سال را تحویلشان دادم وکمی هم از سینتیک شیمیایی برایشان گفتم تا زنگ خورد.

مدیرمدرسه جلوی دفتر منتظرم بود.پرسید:«می آیی خونه ی خانم «ط» دیگه؟»[خانم «ط» یکی از همکاران سابقمان بود که حالا بازنشسته شده بود.]پرسیدم:«چطور مگه؟چیزی شده؟از زیارتی جایی برگشته؟»آهی کشید و با صدایی گرفته گفت:«مگه خبر نداری؟«نیره» مرده!»جیغ کوتاهی کشیدم:«دخترش؟همون که دو سال پیش شاگردمون بود؟«نیره»؟چرا؟»...

«نیره» دختر ساده دل ومهربانی بود.رفتارش توی دبیرستان،وقتی مادرش مدیر همان دبیرستان بود،مرا یاد رابطه ی خودم و مادرم در سالهای دور دانش آموزی خودم و معاونت مادرم می انداخت:هیچوقت جلوی دفتر دیده نمی شد وامکان نداشت حرفی از دوستان و معلمهایش را به خاطر خبرچینی به مادرش منتقل کند.هر چند توی آن سال که من دبیرش بودم مدام سربه سرش می گذاشتم؛اسمش را گذاشته بودم آنتن خانم مدیر!و او هر بار می خندید وبا اینکه هر دو می دانستیم دارم با او شوخی می کنم اما باز«نیره» خودش را لوس می کرد و با خنده و اعتراض می گفت که او از آنتن بودن خوشش نمی آید و دوستانش همه این را تأیید می کردند و من می گفتم:«می دونم عزیزم.اما احتیاط شرط عقله!بچه ها بیاین احتیاط کنیم و جلوی نیره حرفای سیاسی نزنیم!» و باز می خندیدیم وحرفای سیاسی می زدیم ونیره هم ...

تصادف کرده بود.گویا هفته ی پیش جشن نامزدی اش بوده.توی شیراز.قرار بوده بشود زن پسر دایی اش که توی شیراز زندگی می کنند.روز قبل از تصادفش از شیراز برگشته بودند وآنروز با دختر دایی دیگرش «پریسا» به اتفاق پدر و مادر «پریسا» رفته بودند تهران خرید...

مرگ «نیره» و«پریسا» از آن تلنگرهای وحشتناک بود که هنوز هم از لرزشش روز وشبم بهم ریخته.نمی توانم به خاطرات سرکلاس نشستن ها و درس جواب دادنها و دیدارهای گهگاه توی خیابان وخنده های بچه گانه اش فکر کنم و جلوی اشکهایم را بگیرم.راستش همین حالا هم...

سالهای اول کاری ام توی یاسوج هم یکی از بهترین شاگردانم را در اثر گاز گرفتگی از دست دادم:«اهورا» را.وچقدر برایش دلتنگ و از مرگش دلگیر شدم!مثل حالا که اصلاً نمی توانم بگویم اندوهم از نبود «نیره» چقدر است؛و از همه اشان بدتر مرگ «علی اکبر» بود.یکی از بچه های انجمن نویسندگی توی آن سالها که من جزو هیئت رئیسه اش بودم.مرگ «علی اکبر»بیشتر مرا سوزاند.آنقدر که دیگر رفتن به انجمن را تاب نیاوردم.هنوز هم...مامان می گوید:«اینهم اثرات معلمی!داری همپای مادرای اون شاگردات که جوون مرگ شدن داری عزاداری می کنی!»غلو می کند!اگر بخواهم هم نمی توانم غمی به اندازه ی مادرانشان داشته باشم.خاطرات من از این بچه ها بسیار کمتر از مادرانشان است وباز اینهمه در یادآوری اشان بی تابم؛آنوقت مادرانشان...بیچاره مادرانشان!

می خواهم از مرگ بنویسم.از بودن و نبودن.از زندگی که همه می دانیم سخت است،اما تاب تمام شدنش را هم ،نه برای خودمان و نه برای عزیزانمان،نداریم...نمی شود!حالا نمی توانم..غمم آنقدر زیاد است که نمی گذارد حرفهای فلسفی بزنم!اصلاًمگر می شود؟فکر کن برای یک مادر داغ دیده کلاس درس فلسفه و جهان بینی بگذاری!چقدر بیهوده است!بیهوده است....

گریز در تایم تأخیر

 

 توی سالن انتظار ایستگاه راه آهن نشسته ام.منتظرم قطار برسد.تأخیر دارد ومن وهمه ی مسافران به این تأخیرهای مدام عادت داریم.جایی برای حرص خوردن نیست.وگوشی برای شنیدن اعتراض.باید فکرم را از این فضای خسته کننده وپوچ رها کنم.به مگسی که روی صندلی جلویی ام نشسته ودارد با وسواس میکروبهای سر وصورت وبالهایش را می تکاند نگاه می کنم.به عقب بر میگردم؛بیست وچهار ساعت قبل:

قاضی مگس را از روی صورتش می پراند و رو به زن می گوید:«من که نمی تونم همینطوری،بی دلیل،حکم طلاق صادر کنم.اونم غیابی.حالا که سر نخایی از شوهر شما پیدا کردیم باید منتظر بمونیم تا احضاریه ی دادگاه به دستش برسه واونم بیاد اینجا تا حرفای اونو هم بشنویم.»و زن جواب می دهد:«اما من که طبق دستور خودتون تاریخ وموضوع این دادگاه رو نشر آگهی تو روزنامه کردم.مگه روال قانونی واسه مطلع کردن شوهرم انجام نشده؟تازه اون بعد ده سال بیاد دادگاه چی بگه؟می تونه بگه طلاق نمی ده؟»وقاضی جواب می دهد:«به هر حال توی اسلام حق طلاق با مرده!اینو که میدونید!من نمی تونم همینطوری...»زن می پرد توی کلام قاضی و با صدایی شکسته از غم وخشم می گوید:«همینطوری؟آقای قاضی به نظر شما من بعد ده سال تنها و بی پناه موندم همینطوری اومدم تقاضای طلاق کردم؟اونم از نوع غیابی که هیچ حق وحقوق مادی بهم نمی رسه؟واقعاً توی اسلام اینارو نوشته؟ مرد حق داره ده سال زنشو با دوتا بچه بسپره به امان خدا؛نه خرجی بده؛نه حتی حالشونو بپرسه؟تو اسلام مرد حق داره چل تا زن صیغه ای داشته باشه و روزیِ بچه هاشو که خدا به اون حواله کرده خرج زنای صیغه ایش کنه و بعد ده سال بیاد بگه من زنمو هم میخوام وطلاقش نمی دم؟اونوقت شما چه کار می کنین؟می گین تو اسلام حق طلاق با مرده؟حکم طلاق منو از اون نامرد صادر نمی کنی..؟»حرف آخر زن توی گریه ی آرامش محو می شود.قاضی سرش را که تا آن موقع پایین بوده بالا می آورد.مگس سمج توی صورتش می پرد وقاضی دست از خودکار بازی اش بر می دارد وآنرا محکم جلوی صورتش تکان می دهد تا مگس را دور کند.زن از پس پرده ی اشک همه ی اینها را می بیند ودندانهایش را بر هم می ساید و بغض سر باز کرده اش را به زور قورت می دهد.»

....مبحث ظلم در اسلام جزو مباحث پیچیده است.و مؤمن مسلمان باید خیلی تلاش کند تا در زمره ی ظالمین قرار نگیرد...

تلویزیون سالن انتظار را روشن کرده اند وصدایش را تا آخر زیاد.اما کسی اعتنا نمی کند.گوش مردم پر شده از اینهمه خطبه و روضه و سخنرانی که هر روز وهر ساعت از رسانه ها پخش می شود.حتی اگر زیر نویس کنند:جناب دکتر آیت الله...و من فکر می کنم چه القاب قشنگی:«دکتری که نشانه ی خدا هم هست!»لابد منظورشان این است که طرف از بس خدا شناس شده و در خلوت با خدا همنشینی کرده که هر کس تا ببیندش یاد خدا می افتد وگرنه که همه ی عالم،هر چه که در دنیا هست،همه آیت الله هستند.به صورت آیت اللهِ توی تلویزیون خیره می شوم.یک چهره ی تکراری:چشمهایی نه چندان درشت با نگاهی آنقدر نافذ که از لباسهایت می گذرند وروی پوست تنت حک می شوند.و اینهمه در یک قاب خاکستری- قهوه ای از پوست دور چشمها جا شده اند.بقیه ی صورت زیر ریش و سبیلهای گاه کوتاه،گاه بلند، پنهان شده اند.خودشان می گویند:محاسن!اما من که نفهمیدم حسن این محاسن چیست؟مهم هم نیست...اغلب این آدمها فربهند(دارم با ادبیات خودشان توصیفشان می کنم!از این فکر خنده ام می گیرد و بی اختیار لبخند می زنم.یادم می افتد کجا هستم.دور و برم را نگاه می کنم؛کسی حواسش به من نیست؛خدا را شکر!بر می گردم توی افکارم.)اغلب این آدمها فربهند؛مثل همین دکتر آیت الله ِ توی تلویزیون که حالا دارد توی منبر جابجا می شود و..دیگر نمی دانم چه می گوید!صدای فکر من از صدای او بلند تر است.بر می گردم؛به چند ماه قبل:

زن دارد تند تند توی پیاده رو می رود.سرش پایین است.دارد فکر می کند توی همین یکساعتی که از اداره مرخصی گرفته به چند جا باید سربزند.اما قبل همه باید از عابر بانک همین گوشه ی میدان پول بگیرد؛چند نفری جلوتر از او هستند.توی صف می ایستد و کارهای این یکساعته اش را توی ذهنش مرتب می کند:بعد اینجا باید برود یک بانک دیگر قسط ماهانه ی وامش را بپردازد؛یکسر هم به مدرسه ی پسرش بزند.انگار دیروز با همکلاسی اش دعوا کرده.اگر آنجا معطل نشد،باید یکسر تا مغازه ی...

 سنگینی یک نگاه زن را مجبور می کند از فکرها یش دست بکشد وسرش را بلند کند.مردی میانسال و سبزه رو ،روی اولین پله ی بانک ایستاده و زل زده به صورت زن.با یک لبخند که میان ریش و سبیل ماسیده.نگاه مرد نافذ است؛آنقدر که زن حک شدن آن را روی پوست سینه اش حس می کند و بی اختیار گوشه ی لبش را گاز می گیرد.روی پیشانی مرد یک لکه ی قهوه ای بد رنگ جا مانده:اثر نماز شب خواندنهای مدام است لابد!نگاه مرد از چشمها و صورت زن سر می خورد پایین..

زن تازه به یاد می آورد مرد را کجا دیده است:آقای «ش.»دوست و همکار سابق پدرش است.حالا چند سالی می شود که عضو شورای شهر شده.زن با یک لبخند زورکی با سر به آقای «ش.» سلام می کند ونگاهش را می دزدد.اما آقای «ش.» که انگار با همین لبخند نیمه کاره ی زن جسورتر شده،جلو می آید ومقابل زن می رسد و می گوید:«سلام ....جان!خوبی انشاء الله؟» زن که از شنیدن اسم کوچک خودش – آنهم با پسوند جان – از زبان آقای «ش.» جا خورده است با خشم وتعجب به آقای «ش.» نگاه می کند.اما آقای «ش.» عین خیالش نیست.حالا دارد می گوید:«ماشاءالله!چقدر خانم شده ای!اینکه می گن بعضی زنا مث قالی کرمون می مونن راس گفتنا!ماشالا هر چی بیشتر می گذره خوش بر و روتر می شی ها!اما حیف از این همه خوشگلی که بی پروا و بی چادر می ریزیشون دم دست نگاه اینهمه جوون هرزه که اینروزا تو خیابونای این شهر وول می خورن!راستی ...جان!طلاقت چی شد؟»و نگاهش را مثل گرگ گرسنه ای که به بره ی کوچک خیره می شود،قد وبالای زن را بر انداز کرد.فکری آمد تو ی ذهن زن:داره سایز لباس زیرتو حدس می زنه ها!..و زن چندشش شد.حس کرد درونش دارد از خشم و تهوع پر می شود.

آقای «ش.» هنوز منتظر جواب است و آن لبخند چندش آور همچنان یکوری روی صورتش خشکیده.زن با صدایی آهسته و لرزان می گوید:«هنوز که نتونستم طلاق بگیرم.»و آقای «ش.» با ذوقی که توی صدا و لحنش پیداست می گوید:«اگه کمکی بر می آد بگو عزیزم!من چند بار به بابا پیغام دادم.گفتم که بچه ها تو دادگستری آشنا هستند.باید زودتر طلاقتو بگیری و به فکر یه شوهر دیگه باشی.خوب نیست دسته گلی مث تو اینجوری پژمرده بشه.»

 چیزی درون سینه ی زن مچاله شد.قلبش بود یا جگرش؟زبانش مثل یک تکه سنگ تلخ توی دهانش دنبال یک قطره آب می گشت.گفت:«ممنون.باشه؛به بابا می گم باهاتون تماس بگیره.ببخشید آقای «ش.»!من نوبتم شده؛باید برم.عجله دارم.باید زودتر برگردم اداره.» و حس کرد اگر یک کلمه ی دیگر بگوید اشکهایش هم فرو می ریزد.آقای «ش.»سرش را تکان داد وگفت:«برو عزیزم!خدا پشت وپناهت.فقط یادت باشه چی گفتم.زودتر قضیه ی طلاقتو تموم کن!»زن پشت کرد و سر تکان داد وکارتش را فرو کرد توی دهان باریک دستگاه.با حرص.

آقای «ش.» در حالیکه از زن دور می شد با صدای بلند ،طوری که رهگذرها و آدمهای دور وبرشان بشنوند گفت:«به بابا سلام برسون دخترم.سعی کن حجابتو هم با چادر کامل کنی!»  زن می توانست نگاه متعجب و پر سرزنش آدمهای دور وبرش را حس کند.توی دلش گفت:«کثافت!»

با صدای تقریباً بلند می گویم:«کثافت!» ودوباره یادم می افتد کجا هستم.دوباره دور وبرم را نگاه می کنم.تعداد آدمهای توی ایستگاه بیشتر شده است.صدای تلویزیون را کم کرده اند.دیگر از آن جناب دکتر آیت الله ... هم خبری نیست.صدایی از بلند گو می آید:«قطار شماره ی 345 به مقصد نیشابور هم اکنون وارد ایستگاه می شود مسافرینی که....» آهی می کشم وبلند می شوم. ساکم را بر میدارم وبه ساعت توی سالن نگاهی می اندازم:درست نیم ساعت تأخیر داشت!...