سال میلادی جدید هم شروع شد!

شاید باید خوشحال بود....

شاید باید امیدوار بود...

اما

بیرون این شهر کوچک و گناهکار،توی تهران بزرگ،آسمان ابری و زمین خونین بهانه ای برای خوشحالی و روزنه ای برای امیدواری نگذاشته

کاش اینهمه گرگ توی خیابانهامان نبود...

کاش اینهمه احمق توی خانه هامان نبود...

کاش اینهمه معاویه توی دولتمردانمان نبود...

دلم عجیب گرفته...

قلبم سیاه پوش است

سیاهپوش عزیزانم

دختران و پسرانی که از پشت بام خوابگاههاشان پرت می شوند..

دختران و پسرانی که متهم به پاره کردن عکس این و کتاب آن می شوند...

دختران و پسرانی که کشته می شوند و جنازه هاشان دزدیده می شود...

دختران و پسرانی که روزگاری آمده بودند دانشگاه تا درس بخوانند و آدم حسابی بشوند...

دختران و پسرانی که حالا یا توی زندان  اند یا سوزانده می شوند و یا کشته...

دلم آنقدر گرفته است که نمی توانم هیچ عیدی را بهانه کنم تا به کسی تبریک بگویم...

کاش خدا خواب نباشد...

کاش خدا شاد نباشد...

کاش خدا مثل لحظه ای که مسیح را مصلوب کردند اشک بریزد...

کاش طوفان نوح بیاید...

کاش نمرود ایران بمیرد...

کاش...کاش...کاش...

چقدر آرزو دارد این دل گرفته ی بی سامان!