زندگی خیالی(2)

     امروز به خودم مرخصی دادم!نرفتم مدرسه؛و روزم را با یک سیگار شروع کردم.می خواستم به تو زنگ بزنم.اما یادم آمد شماره ات را ندارم.تازه!هنوز ساعت هشت نشده بود.و تو شاید آنموقع صبح خواب باشی...اصلاًشاید جایی که تو در آنی حالا نیمه شب باشد!من که نمی دانستم...نمی خواستم بیدارت کنم...کمی به اوضاع خانه ی کوچکم رسیدم..لباسها،ظرفهای نشسته،مرتب کردن اتاق بچه ها،پخت و پز...و خوابم گرفت...خوابیدم.
   در خواب زنی را دیدم که شاید سالها پیش ،توی بیداری،لحظه ای از کنارم رد شده بود؛توی خواب فهمیدم شوهرش سالها پیش ،همان اوایل ازدواجشان ،توی جنگ،کشته شده و حالا من دارم از نوشته ها و شعرهای شوهر شهیدش،یادداشت برداری می کنم...هنوز چند خطی از شعرهای توی خواب یادم مانده...
    بعد خود آن مرد شهید شده آمد توی خوابم.یک جوان بیست و چند ساله با چشمها و موهای روشن؛ریز نقش بود و یک تی شرت راه راه سفید- قهوه ای تن کرده بود انگار.داشت با وسواس نقشی را از توی چوبی در می آورد؛کاری شبیه معرق..نشسته بود و با نگاهی حزن آلود،بی اعتنا به من و آنچه دور و برش بود ، تند تند اره ی سیمی کوچکی را روی یک تخته چوب نازک می کشید...
    بعد این صفحه عوض شد و دوباره من پیش زن بودم.داشتم از او درباره ی شوهرش می پرسیدم.و زن با صدایی لرزان و غمگین گفت:"ما که زیاد با هم زندگی نکردیم!همون اوایل ازدواجمون اون ..."و من از خواب بیدار شدم؛در حالیکه هنوز صورت مهتابی و چشمهای مشکی و لبهای نازک و لرزان زن ، به وضوح، جلوی چشمانم بود...
    اینها کابوس است.نه؟..خیالت داشت کنار تخت چیزی شبیه روزنامه یا مجله می خواند.خوابم را برایش تعریف کردم.اندوهگین شد و با مهربانی نگاهم کرد...از روی تخت پاشدم.می دانستم صدایم پر از غم است..اما باید به تو زنگ می زدم...باید صدایت را می شنیدم...باز از یادم رفته بود که شماره ات را ندارم... به خیالت نگاه کردم و برایت بلند بلند خواندم:
       "تو نیستی؛خیالت با من است..
                      همین برایم کافی است؛
                                    همین برایم خوب است!"

شاید وقتی دیگر


....باید کاری می کردم.وگرنه اشکهایم سرازیر می شدند.جارو برقی را برداشتم.صدای هُرهُرش حواس فکرم را پرت می کرد.بهانه ی خوبی بود.اما مگر یک هال بیست وچهار متری را تا کی می شود با جاروبرقی سرگرم کرد؟

رفتم توی حیاط.نمی دانستم چه کار کنم؟یادم نبود...جارو دستی گوشه ی حیاط بود وخاک روی پله وسوسه گر!جارو را برداشتم.تند تند وعصبی شروع کردم به جارو کردن حیاط.سعی کردم بفهمم چه ام شده؟داشتم "زن" می شدم؟!حسادت زنانه ام گل کرده بود؟!کاش می دانستم آن دختر به غیر از خوشگلی  چه خصوصیت مثبت دیگری دارد که تو را اینقدر پابند خودش کرده؟!می دانم اگر به رویت بیاورم ناراحتت می کنم!اما حق نداشتم؟حق ندارم؟خودم را چه کنم؟دلم را؟...

حواسم را جمع کردم[خش خش جارو روی زمین کمکم می کرد تا حواسم را جمع تر کنم.]فکر کردم اینهمه بی قراری ام برای چیست؟از اینکه تو بروی چند ساعت با آن دختر باشی و یا حتی – احتمالاً – سکسی هم وجود داشته باشد ناراحت بودم؟ نه!!گفته بودی سکس برای مردها با عشق خیلی فرق دارد..اما می ترسم آن دختر آنقدر قوی و خودخواه باشد که همه ات را از من بگیرد!مثلاً...مثلاً دیگر نتوانم برایت شعر بخوانم.یا از اوضاع خانه و بچه ها برایت حرف بزنم..یا شاید حتی دیگر نتوانم برایت غذاهایی را که دوست داری درست کنم!

کاش می دانستم آن دختر تا چه حد خوب و مهربان است؟تا کی با تو می ماند؟به همان اندازه که من دوستت دارم،تو را دوست دارد؟از همان جنسی که من می خواهمت؟...

سرم داشت گیج می رفت.جارو را انداختم وسط حیاط..باید غذای بچه ها را آماده می کردم.باید لباسها را می شستم...رفتم توی آشپزخانه.قلبم تند تند می زد.نفسهایم عمیق و پیاپی شده بود.چقدر اکسیژن کم است!اینجا چرا اصلاًهوا نیست؟پنجره ی آشپزخانه را باز کردم .برنج را از توی قابلمه ی نسوز برگرداندم توی یک دیس گرد.شبیه یک کیک.همانطور که تو دوست داشتی و بچه ها می خواستند.خورشت را هم کشیدم.تو سیب زمینی سرخ شده ی آماده(چیپس) دوست نداری.اما حالا نبودی و بچه ها هم عاشق چیپس اند و من هم که اصلاًحواسم نبود...پاکت چیپس را خالی کردم روی خورشت و بچه ها را صدا زدم که سفره را بیندازن.خودم هم که گرسنه نبودم!بعداًمی خورم...یک وقت دیگر..شاید وقتی تو برگردی...

زندگی خیالی(1)


امروز صبح زود ، وقتی هنوز بچه ها خوابیده بودند، داشتم توی آشپزخانه ی کوچکم ظرف می شستم که باز شعر سهراب آمد توی ذهنم؛و بعد تصویر خودش را دیدم:روی یک تپه رو به گلستانه نشسته بود و داشت با مشتی خاک نرم ،لای انگشتانش ،بازی می کرد انگار،می دانستم حالا بلند می شود می رود توی اتاق آبی اش و شعر "شاسوسا" را می نویسد!

شعله ی زیر خورشت راکم کردم،دمکش قابلمه ی برنج را هم زدم.خیال تو آنجا پیش من بود.کنار در ایستاده بود.از خیالت پرسیدم:"یعنی تو فکر می کنی سهراب می دانسته که زنی سالها پس از سروده شدنش او را از توی شاسوسایش می بیند؟" و واژه ی "زن" هی توی ذهنم تکرار شد...راستی ! زن توی شعر سهراب هم هست!اما کجا؟...مهم نیست؛ چیزهای مهم تری توی شعر سهراب هست؛چیزهایی بسیار مهم تر از جنسیت من:"زن"!...

یکهو باد سردی آمد و هوای آشپزخانه را پر کرد.سردم شد.خیالت هنوز آنجا بود.داشت مهربان نگاهم می کرد.برایت شعر سهراب را خواندم:

...مرا گرم کن!

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

وسردم شد؛آنوقت

پشت یک تکه سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد....

روزهای عید

امروز عید غدیر بود...و ما از چند روز قبل مهمان داشتیم.کلی هم تلفن و اس.ام.اس. داشتم که می خواستند عید رو به بچه هام تبریک بگن.

صبح روز قبل وقتی داشتم می رفتم بانک تا از عابر بانکم پول بگیرم یک موتوری کیفم را از دستم قاپید و در رفت!زنگ زدیم ۱۱۰ و مأمور آمد و گفت:کاری نمیشه کرد!و من تشکر(؟) کردم و رفتم بانک و حسابم را مسدود کردم و برگشتم..دلم بیشتر از همه برای عکسهای توی کیفم می سوزد...حالا اگر دلتنگش شدم باید به تصویرش توی ذهنم فکر کنم.فقط همین!

{حالاخوب شد صدف کوچکی که برایم از کنار دریا آورده بود را از توی کیفم در آورده بودم!}

امروز صبح با مهمانهایمان رفتیم خانه ی آقا سید حسن ـ سید بزرگوار روستای زادگاه پدر ومادرم ـبرای عید گردشی؛آقا سید به مادرم نشانم داد و گفت:"شما نمی دونید این دختر چه حقی بر گردن ما سادات داره؛چون داره تنهایی دوتا از عموزاده های مارو بزرگ می کنه"..ومن گریه ام گرفت...

شاید به نظر احمقانه بیاد اما گاهی از اینکه بچه هام سیدند خیلی احساس خوبی بهم دست میده.فکر اینکه شاید فقط یک قطره از خون انسان بزرگی مثل "امام علی"توی رگهای بچه های من باشه برام کافیه واسه اینکه حس کنم رو شونه هام بال دارم!(نه واسه فرشته بودنم؛واسه خوشحالی)

عیدتون مبارک!

سرآغاز

 

با بوسه ای که بر گونه اش نشست،از خواب بیدار شد.مرد بالای سرش خم شده بود.با

آن چشمهای درشت ، از پشت شیشه ی عینک و آن ته ریش،شبیه احمق ها شده بود. لبخند زد  و پرسید:«داری میری سر کار؟مگه ساعت چنده؟»مرد جواب داد:«نزدیک هفت. باید برم.تو بخواب.» زن تکانی به خود داد و با صدایی که سعی می کرد ناراحت به نظر برسد گفت:«واسه ات صبحونه حاضر نکردم که!» و با نگاه به مرد و لبخند ماسیده گوشه ی لبش،اخم کرد وبا صدایی آرامترادامه داد :«مث بیشتر روزا!»مرد دست زن را گرفت و فشرد و جواب داد:«عیبی نداره عزیزم.تو اداره با بچه ها یه چیزی می خوریم.تو نگران نباش.اگه واسه خونه چیزی خواستی و حال بیرون رفتنو نداشتی بهم زنگ بزن.پول که داری؟»زن پتو را بیشتر روی خودش کشید و جا به جا شد و در همان حال گفت:«اوهوم.هنوز چند هزار تومنی دارم.فکر هم نکنم امروز برم بیرون.خیلی خسته ام.»مرد دوباره خم شد و صورت زن را بوسید وگفت:«پس بگیر بخواب.من دیگه دارم می رم.»زن گفت:«خدافظ»توی دلش خدا را شکر کرد که مرد دارد می رود وچشمهایش را بست.مرد جوابش را داد و از اتاق بیرون رفت؛

موبایلش زنگ خورد.با دستپاچگی گوشی را از جیب کتش بیرون آورد وبا صدایی آهسته جواب داد:«اومدم دیگه دختره ی عجول!نمی گی این وقت صبح ممکنه با تلفن کردنت منو تو درد سر بندازی؟»

...