زندگی خیالی(2)
در خواب زنی را دیدم که شاید سالها پیش ،توی بیداری،لحظه ای از کنارم رد شده بود؛توی خواب فهمیدم شوهرش سالها پیش ،همان اوایل ازدواجشان ،توی جنگ،کشته شده و حالا من دارم از نوشته ها و شعرهای شوهر شهیدش،یادداشت برداری می کنم...هنوز چند خطی از شعرهای توی خواب یادم مانده...
بعد خود آن مرد شهید شده آمد توی خوابم.یک جوان بیست و چند ساله با چشمها و موهای روشن؛ریز نقش بود و یک تی شرت راه راه سفید- قهوه ای تن کرده بود انگار.داشت با وسواس نقشی را از توی چوبی در می آورد؛کاری شبیه معرق..نشسته بود و با نگاهی حزن آلود،بی اعتنا به من و آنچه دور و برش بود ، تند تند اره ی سیمی کوچکی را روی یک تخته چوب نازک می کشید...
بعد این صفحه عوض شد و دوباره من پیش زن بودم.داشتم از او درباره ی شوهرش می پرسیدم.و زن با صدایی لرزان و غمگین گفت:"ما که زیاد با هم زندگی نکردیم!همون اوایل ازدواجمون اون ..."و من از خواب بیدار شدم؛در حالیکه هنوز صورت مهتابی و چشمهای مشکی و لبهای نازک و لرزان زن ، به وضوح، جلوی چشمانم بود...
اینها کابوس است.نه؟..خیالت داشت کنار تخت چیزی شبیه روزنامه یا مجله می خواند.خوابم را برایش تعریف کردم.اندوهگین شد و با مهربانی نگاهم کرد...از روی تخت پاشدم.می دانستم صدایم پر از غم است..اما باید به تو زنگ می زدم...باید صدایت را می شنیدم...باز از یادم رفته بود که شماره ات را ندارم... به خیالت نگاه کردم و برایت بلند بلند خواندم:
"تو نیستی؛خیالت با من است..
همین برایم کافی است؛
همین برایم خوب است!"