زن وارد دفتر شد.نگران بود وخسته.آرام جلو رفت و آهسته سلام کرد.مرد پشت میز سرش را بالا آورد و کمی تکان داد؛یعنی:علیک!زن با صدایی لرزان ونگران گفت:"ببخشید واسه پرونده ی شماره۳۵۵/۸۶ مزاحمتون شدم.الان از وقت آخرین دادرسی شیش ماه میگذره اما هنوز هیچ خبری نیست.میشه ببینید وقت رسیدگی بعدی این پرونده کیّه؟"

مرد پرسید:"شما خوانده ی پرونده اید؟"زن جواب داد:"نخیر من خواهان هستم."مرد گفت:"بیرون  باشید تا من بگردم پرونده رو پیدا کنم،صداتون می زنم."و زن از دفتر بیرون آمد و روی یکی از صندلی های توی راهرو نشست وچشم دوخت به آدمهایی که توی سالن می رفتند و می آمدند و همه اخمالود بودند و انگار زن را نمی دیدند...

مدتها توی خیالات خودش بود.گذشت زمان برایش نامفهوم وسنگین بود.مدام صدایی توی دلش تکرار می شد:"پس کی تموم می شه؟این کابوس ده ساله ی سنگین!"و آه کشید.دلش گریه می خواست.تازه چشمانش داشت به پیشواز اشک نمناک می شد که سرباز دم در دفتر صدایش زد:"طرفین پرونده ی ۳۵۵/۸۶"سراسیمه از روی صندلی بلند شد:"بله!منم!"سرباز گفت:"بیاین داخل"

......ادامه دارد.......