َدو زن. یک تقاطع
·
از دفتر آقای«ف » که آمد بیرون، هنوز قلبش تند تند می زد؛ بی حال بود. احساس کرختی می کرد. از بوی عرقی که هنوز توی بینی اش مانده بود حالش داشت به هم می خورد. آنقدر که با همه ی گرسنگی اش، میلی به خوردن غذا نداشت. با خودش گفت:«اینبار که این مرتیکه برا کارزنگ زد، بهش می گم فقط شبا میام!اونم تو خونه. جایی که بشه لااقل بعدش دوش گرفت وچند ساعتی خوابید »وبعد پولهای توی کیفش را – که آقای«ف »داده بود – بادستش لمس کرد. لبخندی از روی رضایت زدو بعد ناگهان نگران شد:«این مردک یکی از بهترین مشتریهامه!نکنه اگه براش یه همچین شرطی بذارم، رم کنه و بره سراغ یکی دیگه؟!این روزا هم که اونقدر زنایی مث من زیاد شدن که. . . »همانطور که داشت توی پیاده روی شلوغ راه می رفت، یک دستش را آرام توی کیفش کرد وهمانجا اسکناسهای دو هزارتومنی را شمرد:یک، دو، سه. . . ده تا بودند؛ بیست هزارتومن برای یک ساعت!راضی بود!لبخند زد. می خواست توی خاطراتش از این یک ساعت چیز لذ تبخشی پیدا کند وشیرینی دستمزدش را بیشتر!اوّل توی ذهنش چیزی نبود. اما بعد یادش آمد:لحظه ای که داشت گره روسری اش را می بست، آقای«ف »به او گفته بود:«میدونی؟نصف زیبایی شما زنها به موهاتونه؛ مخصوصاً تو که سفیدی صورت وسبزی چشات، کنار رنگ طلایی موهات معرکه میشه! »آنوقت خنده ی بلندی کرده وگفته بود:«شاعر شدم! »بعد هم با نگرانی ساختگی ای قفل درراباز کرده و گفته بود:«خب خانوم طلا!تا دوباره دیوونم نکردی برو!می ترسم منشی ام بیاد. ساعت داره چهار میشه. باید لباس بپوشم. »بعد هم با زن که در تمام این مدت لبخند زنان داشت آرایش صورتش را تجدید می کرد، قرار دفعه ی بعد را گذاشته بود:«هفته ی دیگه همین ساعت، همین جا. این ساعت تو هفته رو، به بهانه ی اینکه دخترم معلم سرخونه ی خانوم داره آزادم! »وبه زن چشمک زده بود. از خاطراتش بیرون آمد. نگاهی به دوروبرش انداخت. نزدیک میدان رسیده بود. جلوی یک طلافروشی ایستاد. یک زن دیگر هم جلوی ویترین مغازه ایستاده بود. نیم نگاهی به نیمرخ زن انداخت. قیافه ی ساده ای داشت. بی آرایش. یک مقنعه ی سیاه سرش بود. نگاهش را دزدید. چند تار موی طلایی اش را از جلوی چشمانش کنار زد وبه زور زیر روسری جایشان داد. طلافروشی بسته بود. زردی طلاها چشمانش را می زد. آرزویی ته ذهنش را قلقلک داد. لبخند زد. نگاهش به نوشته ای روی دیوارداخل مغازه افتاد:«قیمت طلا:گرمی بیست هزار تومان »آه بلندی کشید. آنقدر بلند که زن مقنعه ای هم متوجهش شد و برگشت.لحظه ای نگاه دوزن برهم خیره ماند.هردو نگاهشان را از هم دزدیدند.خواست خودش را بی اعتنا نشان بدهد.سرش را برگرداند و دوباره به طلاها خیره شد.با حسرت...
·
از خانه ی آقای«ف » که بیرون آمد، حس کرد سرش دارد درد می گیرد. همیشه سروکله زدن با دختر آقای«ف » وتحمل حواس پرتی هایش حین درس خواندن کلافه اش می کرد؛ اما چاره ای نداشت. به پول کلاسهای خصوصی محتاج بود و آقای«ف » همیشه پول کلاسهای دخترش را به موقع و تمام وکمال پرداخت می کرد. ساعتی ده هزارتومان پول خوبی بود. حداقل در مقایسه با حق الزحمه ی اداره ی آموزش وپرورش. . .
آقای«ف » هم مرد با شخصیتی به نظر می رسید. وقتی اولین بار پشت تلفن به خانم آقای«ف » گفته بود ترجیح می دهد زمانی برای تدریس دخترش به خانه ی آنها بیاید که اقای«ف » خانه نباشد، ته دلش ترسیده بود که آقای«ف » ناراحت بشود؛ اما امروز خانم آقای «ف» گفت: «وقتی برای شوهرم تعریف کردم، خیلی از شما خوشش اومد.به من گفت:معلومه که این خانوم معلم،خانوم نجیبیه.باید ارتباط دخترمونو با اینجور معلمها زیاد کنیم تا درست حسابی تربیت بشه.»بعد هم برای خانم معلم تعریف کرده بود که آقای «ف» به علت موقعیت شغلی مهم وسرشناس بودنش راضی نمی شود که دخترش به مؤسسه های رنگارنگ برود.آقایِ «ف» ترجیح می داد دخترش در خانه بماند و معلمهای خصوصی زیر نظر او وخانمش به خانه بیایند.او هم در جواب به خانم اقای «ف» گفته بود:«خوبه که توی این دوره زمونه ،خونواده هایی مث شما هم هستن که اینقد به تربیت بچه هاشون اهمیت می دن.»
وبعد به خودش وبچه هایش وتربیت آنها فکر کرد.بچه های خودش هنوز دبستانی بودند.هردوتایشان.و او مجبور بود بیشتر روز را در بیرون از خانه،توی مدرسه ها و مؤسسه ها و کلاسهای خصوصی بگذراند تا بتواند از عهده ی مخارج زندگی وشهریه ی بچه ها وپول سرویسشان و... بربیاید.همیشه هم نگران این بود که تا ته برج پول کم نیاورد.همیشه خسته بود.مثل حالا.اما کلاس خصوصی، خوبی اش به این بود که پولش نقد بود والبته بیشتر.وهمین خستگی اش را کم می کرد.دستش را توی کیفش برد وهمانجا پولها را شمرد.ده تا اسکناس دوهزار تومانی.فکر کرد برای دو ساعت کار پول خوبی است!راضی شد.لبخند زد.اول فکر کرد با این پول یک شام خوب برای بچه هایش تهیه کند.مثلاً بهشان پیتزا بدهد.اما سرش را که بلند کرد یک مغازه ی طلا فروشی دید. یادش آمد به دخترش قول داده بود که اگر توی آزمون مدارس نمونه دولتی مقطع راهنمایی قبول بشود برایش یک گوشواره ی طلا بخرد. تا آزمون یک ماه مانده بود. جلو تر رفت. زردی طلا ها چشمانش را می زد؛ طلا فروشی بسته بود. به گوشواره ها نگاه کرد. قشنگ بودند. چشمش به کاغذی روی دیوار، توی طلا فروشی افتاد: «قیمت طلا: گرمی بیست هزار تومان!» احساس کرد قلبش آهسته تر می زند! صدای آه کشیدن زنی را شنید. رویش را برگرداند، زنی کنارش ایستاده بود: با مانتویی کوتاه و خوش رنگ و موهایی زرد که از گوشه ی روسریش پیدا بود. چشمهای زن رنگی بود و صورت آرایش شده اش قشنگ بود. خیلی قشنگ. زن چشم رنگی داشت به او نگاه می کرد. لحظه ای نگاه دو زن بر هم خیره ماند. هر دو نگاهشان را از هم دزدیدند. خواست خودش را بی اعتنا نشان بدهد. سرش را برگرداند و دوباره به طلا ها خیره شد. با حسرت....