دومین سالگرد
دو سال پیش در چنین روزی نتایج انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد؛ نتیجه، همه ی دنیا را مبهوت کرد و ایران را زخم خورده.و جنبش سبز آغاز شد...
ما که در شهرستانی کوچک بودیم فقط اخبار را از ماهواره و صدا و سیما دنبال می کردیم و اگر دیده های مستقیم برادر و خواهرهامان – که در تهران زندگی می کردند- را نمی شنیدیم واقعاً می ماندیم که کدام رسانه درست می گوید؛چرا که فاصله بین حرفهای داخل و خارج بسیار بود...
روزهای سیاه و خونین تابستان و زمستان خاکستری و عاشورای خونین و 22 بهمن88 هم گذشت...جوانان زیادی کشته شدند؛جوانهایی که اگربه زندگی و اندیشه های هر کدامشان نگاه می کردی، می دیدی هوش و فکر و انرژی و جوانی هر یکیشاشان با جماعتی هزاران نفره برابری می کرد...
دو سال از آن ماجرا گذشته؛زندانهامان پر و پیمان شده اند.هر روز هم خبر نگران کننده ای از گوشه و کنار زندان ها به گوش می رسد؛بیرون هم که خبرها بسیار بدترند:دستگیری آدمهای معترض، مبارزه علیه هر کس که سبز بیندیشد و حتی سبز بپوشد، ستاره دار شدن دانشجوها، کشتن دختری در روز عزای پدر تازه گذشته، اکران فیلمهای "اخراجی ها 3" و "پایان نامه"، دعوای هنرمندان مطرح کشور، محرومیت تیم ملی فوتبال زنان به خاطر حجاب، اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها و کم شدن مبلغ پرداختی آن(؟) ، بالا رفتن چند باره ی قیمت کالاها، تعدیل نیروی کارخانه ها و کار گاه ها، تعطیلی کارخانه های کوچک، آتشفشانی شدن ایدز در کشور، به صفر رسیدن رشد اقتصادی کشور، تعرض به دختری در محوطه ی دانشگاه، تجاوز به حریم یک خانواده در یک شهرستان، برخورد با 60% جمعیت پایتخت به بهانه ی رعایت نکردن حدود شرعی در پوشش و زیاد شدن اعدامها؛
این همه درد آنقدر زیاد و غیر قابل حل هست که دیگر برای خیلی ها – مثل من- فرقی نمی کند که در کشورهای دیگر چه می گذرد؛نه اینکه برایم کشته شدن آدمها توی لیبی و یمن و مصر و سوریه بی اهمیت یا حتی کم اهمیت باشد؛ بر عکس! هر تصویری از هر جنبش خیابانی اشکم را در می آورد؛ چون یاد ندا و سهراب و ترانه و همه ی خواهر ها و برادرهای خودم در سال 88 می افتم که روی آسفالت داغ خیابانهای تهران و یا توی زندان پرپر شدند و من هیچ کاری برای هیچ کدامشان نتوانستم انجام بدهم..
نه!درد من از کشته شدن آدمها در کشورهای دیگر کم نیست؛ اما واقعاً نمی توانم بنشینم و اوضاع سیاسی و اقتصادی مملکت های دیگر را بررسی و تحلیل کنم..درد خودم و مملکتم نمی گذارد.مثل آدم نیمه جانی شده ام که نمی تواند به رنج کسان دیگر فکر کند...
راستی! یادم رفت از دعوای مسخره ی آقایان برایتان بگویم! راستش اسفند 89 سی دی "ظهور" دستم رسید؛ بعد از دیدنش احساس می کردم دارم از بغض و نفرت دیوانه می شوم؛ توی دلم با خدا دعوایم شد! گفتم واقعاً خدا تا کی می نشیند آن بالا و به این اراجیف گوش می کند بی هیچ حرف و کلامی معترضانه و خشم آلود؟ تا کی باید با اعتقادات این مردم بازی کرد؛هرچند ساده و زود باور باشند؟
و حالا چند وقت است که شعیب ابن صالح و سید خراسانی به جان هم افتاده اند(؟) و کل این جریان ها آنقدر مسخره به نظر می رسد که آدم می ماند بخندد یا گریه کند...
دیگر هیچ یک از گفته هایشان را باور نمی کنم. اصلاً هیچ چیز مهم نیست؛ مهم آنهمه انسان های عزیز بودند که فدای جنبش سبز شدند و ما هیچ کاری برایشان نکردیم؛ مهم این همه انسان زندانی و در بند هستند که دارند برای مطالبه ی حقوق ما اسارت و شکنجه و اعتصابات غذایی را تحمل می کنند و باز هم ما هیچ کاری برایشان نمی کنیم....چرا؟؟؟؟؟؟