روزی دوستی گفت:«میگن هر کی تو آسمون یه ستاره داره.میدونی من دلم می خواد کدوم ستاره مال من باشه؟...اونی که از همه کم نورتره!»پرسیدم چرا؟ جواب داد:«آخه اونجوری خیالم راحته که اون ستاره فقط مال منه.هیچکس دیگه ای هم نگاهش نمی کنه!»یادم می آد اون موقع توی دلم گفتم:«این دیگه خیلی خودخواهیه!»اما بعداً فهمیدم از اون دوست من خودخواه تر و غیر قابل تحمل تر اونایی اند که دوست دارن پرنورترین ستاره ی آسمون مال اونا باشه اما هیچکس دیگه ای اونو نگاه نکنه!
دیروزرفتم پیش یک وکیل.گفتم از این وضع خسته شده ام.گفتم حس می کنم دارم می بُرم.گفتم توی این اوضاع نمی شود زن بود،تنها بود،کارمند بود،و خرج دو تا بچه واجاره خانه ورفت وآمد وآب وبرق وگاز وتلفن وهزار جور بَرج دیگر را تأمین کرد.آنهم با ماهی سیصدهزارتومان!وتازه سایه ی ترسناک مردی که مثلاً پدر بچه هایت است،والبته نگاه مردم هم ،روی زندگی ات پهن باشد که با کسی رفت وآمد نکنی؛بچه هایت را مسافرت نبری؛لباس قشنگ نپوشی و...گفتم می خواهم اسم نحسش را از توی شناسنامه ام خط بزنم؛گفتم می خواهم درسم را ادامه بدهم؛می خواهم با بچه هایم بروم همه جا را بگردم؛ شمال؛جنوب؛همه ی جاهای دیدنی دور ونزدیک را؛گفتم می خواهم هر جور که دوست دارم لباس بپوشم؛هررنگ که دوست دارم؛روسری های رنگی برای خودم ودخترم...بی ترس از سنگینی سایه ای شوم که اسمش شوهر است!بی آنکه باشد؛حتی بدون آنکه چیزی پرداخت کند؛ وجهی که شما به آن نفقه می گویید!
خانم وکیل حرف هایم را گوش کرد؛پرونده ام را دید؛در آخر گفت:« چون مدرکی برای اثبات عسر وحرج نداری حرفت برای طلاق به جایی نمی رسد!»گفتم:« اما من وبچه هایم تا اول مهر امسال دقیقاً نُه سال است که داریم تنها زندگی می کنیم؛آنهم بی دریافت هیچ کمک هزینه ای...»گفت: «می دانم.اما طبق قانون اسلام این همه که گفتی عسر وحرج نمی شود!!اما برای مهریه ونفقه باید بروی اداره ی ثبت محل زندگی اش؛بعد باید بروی اداره کل محل خدمتش؛بعد باید بیایی پیش من تا برایت لایحه و دادخواست بنویسم؛بعد باید بروی دادگاه محل اقامتش؛بعد ....»
دیگر چیزی از حرفهایش نمی شنیدم؛نمی خواستم..توی سرم مدام این حرف تکرار می شد:«خدایا! من خسته ام؛چرا کسی این را نمی فهمد؟!»
دلم برای همه ی کسانم تنگ شده است...چند شب پیش خواب کسی را دیدم که هنوز از رفتنش چیز زیادی نگذشته.توی خوابم دلش برایم تنگ شده بود .داشت برای من گریه می کرد.اما من از او فرار کردم.فکر کنم از اینکه کسی ما را ببیند که با همیم ودلتنگ هم،ترسیده بودم.«من از نگاه نادرست وطعنه ی تاریک می ترسم.»
توی راه نمی دانم از کجا چادری پیدا کردم وروی سرم انداختم.شاید همان چادری بود که چند وقت پیشتر – وقتی می خواستم به یک اداره کل بروم- به زور توی نگهبانی سرم کردند!توی خواب چادرم را محکم گرفته بودم ومی دویدم تا زودتر به خانه ام برسم.و در راه فکر می کردم حالا باید بچه هایم خوابیده باشند.زنی مرا دنبال می کرد.زنی لاغر،سبزه رو،با صورتی اصلاح نشده که روزی در بیداری ام توی ایستگاه مترو دیده بودمش.زن توی خوابم مهجور بود انگار!داشت دنبالم می آمد والتماسم می کرد که او را باخودم به خانه ببرم تا با من حرف بزند.می گفت از بس که تنها و بیکس مانده وحرفهایش را خودش فقط برای خودش گفته وشنفته،دیوانه شده..می ترسید من هم از زور بیکسی دیوانه بشوم.مثل حالای خودش.و من کلی التماسش کردم که دست از سرم بردارد؛که من تنها نیستم؛که من بچه هایم را دارم؛که آنها منتظر منند؛مونس منند و هر دو می دانستیم که بچه ها همه چیز آدم هستند،الا همدم.اما بالاخره راضی شد و رفت..
وقتی رسیدم پشت در خانه ام،آنقدر ترسیده بودم که از خواب پریدم..وقتی بیدار شدم اولین چیز که یادم آمد گریه ی عزیزی بود که توی خوابم برای من دلتنگ شده بود.می دانستم که این فقط یک خواب است!اما من دلم تنگ شد....«چرا همه در یاد من زندگی می کنند،اما من در یاد هیچکس نیستم؟»
امروز تولد ۱۱ سالگی پسرم بود.هیچ چی براش نخریدم.خیلی فکر کردم چی می خواد؟الآن تو این سن وسال چی آرزو می کنه؟اصلاً از چه رنگی خوشش می آد؟و دیدم جواب هیچکدوم از این سؤالها رو نمی دونم!یادم اومد وقتی کوچیکتر بود بیشتر می فهمیدمش؛می دونستم تفنگ اسباب بازی دوست داره؛از رنگ سبز خوشش می آد؛آرزو داره فضانورد بشه؛..اما حالا ...از خودم بدم اومد.مامان خوبی نیستم.همه اش به فکر خودم،آرزوهای شخصی ام، کارهای شخصی،مطالعات فردیم و..و..و..هستم!بعد فکر کردم:اینجوری نمیشه!باید از همین امروز مامان بهتری بشم..باید برم با پسرم حرف بزنم؛اول از همه باید بهش بگم چقدر دوستش دارم!همین خوبست!برای شروع کافیست!
سلام!امروز درست 21 روز از رفتن تو می گذرد؛ و من احساس می کنم در هر روز به اندازه ی 1gr از روحم را گم کرده ام؛با این حساب حالا نباید چیزی از «روح» برایم مانده باشد!(فیلم 21gr را دیده اید؟!) حالا من تمام شده ام..اولین نوشته ام را- برای تو – دوباره برایت می نویسم:
شما را دوست دارم؛
عاشقتان هستم؛
اما این عشق،نه زمینی است
ونه اهورایی؛
تنها عشق یک روح بزرگ است
به روحی بزرگتر.
همین!
این روزها همه اش دارم خودمو سانسور می کنم...احساسمو...حرفامو...نوشته هامو...نمیدونم.شاید این از اثرات زندگی کردن تو این دیار وروزگار باشه...هرچی هست میدونم که چیز خوبی نیست.باید با خودم روراست باشم..از دروغ خوشم نمیاد.وقتی هم که دارم خودمو سانسور می کنم مثل اینه که به خودم دارم دروغ می گم...این دروغه که من دلتنگ کسی نیستم.دروغه که عاشق نیستم.دروغه که....
امروز آزی و سمیه اومده بودن پیشم.قراره من پیش آزاده ریاضی دبیرستان وپیش دانشگاهی رو دوره کنم.خوب درس گرفتن از کسی که یه روز دانش آموزت بوده هم خودش یه جورشه!آزی می گفت من جزو اون آدمایی هستم که دست خطم شبیه خودمه!می گفت همه اینجوری نیستن.مثلاً خودش..و من توی دلم گفتم: خب؛اینجوری هیچکس از روی خطم تو وبلاگ نمی تونه بفهمه من چه جوری ام.مگه اینکه قبلاَدستخطمو دیده باشه.پس اگه کسی بخواد فکر منو از تو وبلاگم ببینه، باید نوشته هامو بخونه...
خوشحالم که دوباره وبلاگ نویسی رو شروع کردم!