روزهای عید
صبح روز قبل وقتی داشتم می رفتم بانک تا از عابر بانکم پول بگیرم یک موتوری کیفم را از دستم قاپید و در رفت!زنگ زدیم ۱۱۰ و مأمور آمد و گفت:کاری نمیشه کرد!و من تشکر(؟) کردم و رفتم بانک و حسابم را مسدود کردم و برگشتم..دلم بیشتر از همه برای عکسهای توی کیفم می سوزد...حالا اگر دلتنگش شدم باید به تصویرش توی ذهنم فکر کنم.فقط همین!
{حالاخوب شد صدف کوچکی که برایم از کنار دریا آورده بود را از توی کیفم در آورده بودم!}
امروز صبح با مهمانهایمان رفتیم خانه ی آقا سید حسن ـ سید بزرگوار روستای زادگاه پدر ومادرم ـبرای عید گردشی؛آقا سید به مادرم نشانم داد و گفت:"شما نمی دونید این دختر چه حقی بر گردن ما سادات داره؛چون داره تنهایی دوتا از عموزاده های مارو بزرگ می کنه"..ومن گریه ام گرفت...
شاید به نظر احمقانه بیاد اما گاهی از اینکه بچه هام سیدند خیلی احساس خوبی بهم دست میده.فکر اینکه شاید فقط یک قطره از خون انسان بزرگی مثل "امام علی"توی رگهای بچه های من باشه برام کافیه واسه اینکه حس کنم رو شونه هام بال دارم!(نه واسه فرشته بودنم؛واسه خوشحالی)
عیدتون مبارک!