امروز صبح زود ، وقتی هنوز بچه ها خوابیده بودند، داشتم توی آشپزخانه ی کوچکم ظرف می شستم که باز شعر سهراب آمد توی ذهنم؛و بعد تصویر خودش را دیدم:روی یک تپه رو به گلستانه نشسته بود و داشت با مشتی خاک نرم ،لای انگشتانش ،بازی می کرد انگار،می دانستم حالا بلند می شود می رود توی اتاق آبی اش و شعر "شاسوسا" را می نویسد!

شعله ی زیر خورشت راکم کردم،دمکش قابلمه ی برنج را هم زدم.خیال تو آنجا پیش من بود.کنار در ایستاده بود.از خیالت پرسیدم:"یعنی تو فکر می کنی سهراب می دانسته که زنی سالها پس از سروده شدنش او را از توی شاسوسایش می بیند؟" و واژه ی "زن" هی توی ذهنم تکرار شد...راستی ! زن توی شعر سهراب هم هست!اما کجا؟...مهم نیست؛ چیزهای مهم تری توی شعر سهراب هست؛چیزهایی بسیار مهم تر از جنسیت من:"زن"!...

یکهو باد سردی آمد و هوای آشپزخانه را پر کرد.سردم شد.خیالت هنوز آنجا بود.داشت مهربان نگاهم می کرد.برایت شعر سهراب را خواندم:

...مرا گرم کن!

و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

و باران تندی گرفت

وسردم شد؛آنوقت

پشت یک تکه سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد....