سرآغاز
با بوسه ای که بر گونه اش نشست،از خواب بیدار شد.مرد بالای سرش خم شده بود.با
آن چشمهای درشت ، از پشت شیشه ی عینک و آن ته ریش،شبیه احمق ها شده بود. لبخند زد و پرسید:«داری میری سر کار؟مگه ساعت چنده؟»مرد جواب داد:«نزدیک هفت. باید برم.تو بخواب.» زن تکانی به خود داد و با صدایی که سعی می کرد ناراحت به نظر برسد گفت:«واسه ات صبحونه حاضر نکردم که!» و با نگاه به مرد و لبخند ماسیده گوشه ی لبش،اخم کرد وبا صدایی آرامترادامه داد :«مث بیشتر روزا!»مرد دست زن را گرفت و فشرد و جواب داد:«عیبی نداره عزیزم.تو اداره با بچه ها یه چیزی می خوریم.تو نگران نباش.اگه واسه خونه چیزی خواستی و حال بیرون رفتنو نداشتی بهم زنگ بزن.پول که داری؟»زن پتو را بیشتر روی خودش کشید و جا به جا شد و در همان حال گفت:«اوهوم.هنوز چند هزار تومنی دارم.فکر هم نکنم امروز برم بیرون.خیلی خسته ام.»مرد دوباره خم شد و صورت زن را بوسید وگفت:«پس بگیر بخواب.من دیگه دارم می رم.»زن گفت:«خدافظ»توی دلش خدا را شکر کرد که مرد دارد می رود وچشمهایش را بست.مرد جوابش را داد و از اتاق بیرون رفت؛
موبایلش زنگ خورد.با دستپاچگی گوشی را از جیب کتش بیرون آورد وبا صدایی آهسته جواب داد:«اومدم دیگه دختره ی عجول!نمی گی این وقت صبح ممکنه با تلفن کردنت منو تو درد سر بندازی؟»
...