بدون هیچ توضیحی داستانی را توی وبلاگم میگذارم که مدتها پیش توی ذهنم نوشته بودمش.همون موقع که دخترکم به دنیا آمد.

بزرگترین اتفاق

خیس عرق شده بود.پاهایش را دیگر حس نمی کرد.کمرش انگار داشت می شکست.دلهره داشت.می ترسید درد دوباره شروع شود واو دیگر تاب نیاورد.آیا داشت می مُرد؟!ترسید.دلش نمی خواست حالا بمیرد.نفسی عمیق کشید.توی ذهنش هر چه دنبال دعاهای عربی گشت چیزی پیدا نکرد.با همان زبان خودش دعا کرد.نمی خواست بمیرد.نمی خواست بترسد.نمی خواست غمگین باشد.نمی خواست بچه اش را تنها بگذارد.وباید یکجوری همه ی اینها را به خدا می گفت!هنوز همه ی حرفهایش را به خدا نگفته بود که درد دوباره شروع شد.هر بار شدیدتر میشد.نفسش بند آمده بود.انگار نمی توانست نفس بکشد.نه می توانست بنشیند؛نه می توانست بخوابد.می خواست داد بزند.اما اینکار را هم نمی توانست بکند.هیچ کس نباید می فهمید!درد شدید تر شد.انگار بچه اش دیگر طاقت نداشت.با این فکر لبخند زد.به شکم بر آمده اش نگاه کرد.اشکهایش داشت سرازیر می شد.با صدایی لرزان وبریده بریده به بچه اش گفت:«طاقت ..بی..ار.. عزی...زم! الآن... ت..موم... می.. شه.»احساس کرد دارد از هوش می رود.میدانست که نباید این اتفاق بیفتد.باید آخرین تلاشش را هم میکرد.لبش را محکم گاز گرفت.پاهایش را کمی بیشتر باز کرد.با دو دستش به دو طرف تشک چنگ زد. سرش را کمی بلند کرد و داد زد :خدا.................صدای گریه ی ضعیف نوزاد ش را که شنید همه چیز از یادش رفت.هیچ چیز دور وبرش نبود انگار.اصلاَتوی دنیا هیچ چیز نبود جز او و بچه اش.سرش را بلند کرد.نوزادش هنوز داشت گریه می کرد.مادرش را می خواست. سرش را بلند کرد.پاهای لرزانش را دوطرف نوزادش دراز کرد.نمی توانست بچه اش را خوب ببیند.قیافه اش معلوم نبود.اما می دانست بچه اش زیباترین است!باید بغلش می کرد؛باید حمام می کردند؛خودش و بچه اش؛این تشک وملحفه ولباس خوابی که تن خودش بود را هم می انداخت دور.باید لباس قشنگی را که ماهها پیش یواشکی برای بچه اش خریده بود تنش می کرد.نباید هنوز دنیا نیامده،از سرما بلرزد.هرچه نیرو برایش مانده بود به کار گرفت و نشست.هنوز کمی درد داشت.دستهایش می لرزید.مهم نبود.بچه اش را بغل کرد.سر خیسش را بوسید.موهای کم پشتش را نوازش کرد.چیزی توی ملاج نوزادش داشت دل دل می زد.نوزاد،سرش را میان سینه های مادرش فرو برده بود ومدام دهانش را باز وبسته می کرد .گاهی هم زبانش را بیرون می آورد.انگار می خواست جایی را لیس بزند.مادر خندید.نوک سینه اش را توی دهان نوزادش گذاشت وچشمهایش را بست.به جزاین نوزاد، هیچ چیزدیگر برایش مهم نبود.هیچ احساسی به هیچ کس جز نوزادش نداشت.از هیچ کس بدش نمی آمد.دلش برای هیچ کس تنگ نبود.نفرت را نمی شناخت.دوست داشتن هرکس جز این نوزاد، به نظرش احمقانه می آمد.سرنوشت هیچکس را نمی خواست بداند.فقط یک چیز برایش مهم شده بود:بچه اش.با اینکه مکیده شدن سینه اش را توی دهان نوزادش حس می کرد اما انگار دلش برای دیدن فرزندش تنگ شده بود!چشمهایش را باز کرد و با دیدن صورت آرام نوزاد دلش آرام شد.از خودش پرسید:«وقتی من به دنیا آمدم،مادرم همینقدر منو دوست داشت؟»و سریع به خودش جواب داد:«معلومه که نه!هیچ کس اندازه ای که من بچه امو دوست دارم بچه اشو دوست نداره!»نوزاد سینه  ی مادرش را رها کرد.مادر با تعجب گفت:«چه زود سیر شد!نکنه شیر ندارم؟!»وبا انگشتانش سینه اش رااز دو طرف کمی فشرد.قطرات شیر از سینه اش بیرون زد وروی صورت قرمز نوزاد چکه کرد.مادر خندید.صورت نوزادش را بوسید.می دانست که باید بلند شود وهمه جا را تمیز کند.دلش یک غذای گرم وشیرین می خواست.اما حالا نمی توانست؛خسته بود.یاد تنهایی اش که افتاد دلش گرفت؛بغض کرد.اما تا نگاهش به صورت آرام نوزادش افتاد دوباره آرام شد وهمه چیز از یادش رفت.با احتیاط بچه اش را کنار بالش خودش خواباند.ملحفه را رویش کشید وخودش هم کنار نوزاد تازه به دنیا آمده اش خوابید وهمانطور لبخند بر لب خوابش برد. خیلی خسته بود:امروز اویک فرشته را به دنیا آورده بود!