گمشدگان من
اما حالا چند وقت است حس می کنم به جای قلبم حفره ای دارم که تمام روح و فکرم را در خود فرو می کشد و کم کم به نیستی سوق می دهد.
دو سال است که امید و آرزو را با هم از دست داده ام.دقیقاً خرداد ۱۳۸۸ بود.یک روز صبح با شادمانی لباسهای زرد و آبی اشان را -که خودم برایشان دوخته بودم-پوشیدند و صورت مرا بوسیدند و از خانه زدند بیرون.
دیگر هرگز برنگشتند.من امید و آرزویم را در یک روز نه چندان گرم تابستان توی خیابانهای شهر گم کردم.مدتی شیون کردم.به دوستانشان سر زدم.بعضی هاشان گم شده بودند.بعضی ها توی حبس بودند؛بعضی ها را هم ....خدا را شکر کردم که امید و آرزوی من فقط گم شده اند؛دلخوش شدم که شاید هنوز جایی،زیر این آسمان آبی هستند.شاید روزی به این خانه برگردند.
و من حالا مدتی است که خانه نشین شده ام.دیگر هیچ کس را نمی توانم دوست داشته باشم.از شنیدن هیچ خبری شگفت زده نمی شوم.هیچ چیز نمی تواند خوشحالم کند.دیگر حتی گریه هم نمی کنم.
ناتوان شده ام.سردرگم و ناتوان.نمی دانم باید چه کار کنم.نمی خواهم دنبال امید و آرزویم بگردم.اگر گشتم و در زندان پیدایشان کردم چه؟اگر دویدم و نتوانستم از زندان نجاتشان بدهم چه؟اگر فهمیدم دارند امیدم را شلاق می زنند و به آرزویم دست درازی می کنند چه بکنم؟اگر پرس و کردم و یک تل خاک نشانم دادند و گفتند امید و آرزویت .. آنوقت چه بکنم؟
نه!همان بهتر که دنبال هیچ کس نگردم.امید من زنده است؛آرزوی من نمرده؛من خانه ام را ترک نمی کنم.آنقدر منتظر می مانم تا برگردند.شاید یک روز نه چندان گرم در اواخر بهار یک سال نه چندان دور..یک روز خرداد..خدا را شکر هنوز دانشگاهها تعطیل نشده اند!