هزاران زن مثل من
story.notebook
پارسال به این نتیجه رسید که خودکشی بدترین راه حل و البته آخرین راه حل برای پایان دادن به مشکلات مسخره و حل نشدنی زندگی است.... دیروز از توی خرت و پرتهای توی کشوی کابینت چند تا قرص برنج پیدا کرد... دیشب تا صبح به مشکلاتش فکر کرد:یک عالم قسط و قرض عقب افتاده، همسری که بسیار از او دور شده بود و با علایق مسخره ی خودش زندگی می کرد؛ فرزندانی که دیگر به او و عقایدش احترام نمی گذاشتند و با کتابها و موبایل و دوستهای اینترنتی شان سرگرم بودند؛ خانواده ای که هر کدام سرشان به کار و درآمد و مخارج زندگی خودشان گرم بود؛ و دوستان قدیمی که دیگر او را نمی فهمیدند ... امروز صبح به این نتیجه رسید که دیگر تحمل این همه تنهایی و مشکلات احمقانه و تمام نشدنی را ندارد... ...فردا صبح مراسم خاکسپاری اش است و ....
زنگ اول: دروغ - انتخابی تصویر گونه از:محمدرضا شریفی نیا(!!!) و هدی حاجیان(؟!) فرازهایی از شعر" زنگ سوم:حساب" رو براتون می نویسم؛حتماً بخونیدش و ببینید که دردهای این سرزمین بعد از سی سال دوباره تکرار شده اند انگار!! زنگ سوم: حساب معلم پای تخته داد می زد. صورتش از خشم گلگون بود. و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.. ولی آن ته کلاسی ها لواشک بین هم تقسیم می کردند! دلم می سوخت به حال او که بیخود های و هو می کرد و با آن شور تساوی های چیزی را نشان می داد ... تساوی را نوشت؛ بانگ آورد: "که یک با یک برابر هست که یک با یک برابر است..اینجا.." به ناگه از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یکنفر باید بپاخیزد..همیشه یکنفر باید.. .... ...گاه می گویم فغانی برکشم؛ باز می بینم صدایم کوته است.... ما که آنقدر درگیر نان شب و قبض برق و امنیت بچه هامان هستیم که از گلایه کردن هم می ترسیم. آنها که سران اصلی جنبش اعتراضی اند ،در بندند؛سران فرعی هم مدارا پیشه کرده اند؛اعضای شورای راه سبز امید هم که از برده شدن نامشان واهمه دارند چه رسد به وارد میدان کارزار شدن. کشوران قدرتمند دنیا هم که دچار چالش های اقتصادی خودشانند و بی خیال ما شده اند. ناتو هم که با آن عملکرد افتضاحش در لیبی و افغانستان همان بهتر که طرفهای ما پیدایش نشود! سازمان بین الملل هم که آنقدر در این جا غریب است که ما فقط نامش را می شنویم؛نه می دانیم کجاست؛و نه می دانیم چه کاری می تواند برایمان انجام دهد. دولت ورهبر هم که اصلاً به زندانی ها آنهم از نوع سیاسی اش نیم نگاه هم نمی کنند؛تازه از خداشان هم هست که خود این زندانی ها به دست خودشان بلایی سر سلامتی اشان بیاورند. نماینده های مجلس هم فقط نگران این هستند که مجلس در دور بعد به دست یاران رحیم مشاعی نیفتد. قاضی های دادگستری هم که از رئیسشان-لاریجانی-پیداست به چه می اندیشند و به که چشم دوخته اند. ..............اعتصاب غذای زندانیان- دور از جانشان -مرا یاد خودکشی دسته جمعی نهنگها می اندازد.همین! دو سال پیش در چنین روزی نتایج انتخابات ریاست جمهوری اعلام شد؛ نتیجه، همه ی دنیا را مبهوت کرد و ایران را زخم خورده.و جنبش سبز آغاز شد... ما که در شهرستانی کوچک بودیم فقط اخبار را از ماهواره و صدا و سیما دنبال می کردیم و اگر دیده های مستقیم برادر و خواهرهامان – که در تهران زندگی می کردند- را نمی شنیدیم واقعاً می ماندیم که کدام رسانه درست می گوید؛چرا که فاصله بین حرفهای داخل و خارج بسیار بود... روزهای سیاه و خونین تابستان و زمستان خاکستری و عاشورای خونین و 22 بهمن88 هم گذشت...جوانان زیادی کشته شدند؛جوانهایی که اگربه زندگی و اندیشه های هر کدامشان نگاه می کردی، می دیدی هوش و فکر و انرژی و جوانی هر یکیشاشان با جماعتی هزاران نفره برابری می کرد... دو سال از آن ماجرا گذشته؛زندانهامان پر و پیمان شده اند.هر روز هم خبر نگران کننده ای از گوشه و کنار زندان ها به گوش می رسد؛بیرون هم که خبرها بسیار بدترند:دستگیری آدمهای معترض، مبارزه علیه هر کس که سبز بیندیشد و حتی سبز بپوشد، ستاره دار شدن دانشجوها، کشتن دختری در روز عزای پدر تازه گذشته، اکران فیلمهای "اخراجی ها 3" و "پایان نامه"، دعوای هنرمندان مطرح کشور، محرومیت تیم ملی فوتبال زنان به خاطر حجاب، اجرای طرح هدفمند کردن یارانه ها و کم شدن مبلغ پرداختی آن(؟) ، بالا رفتن چند باره ی قیمت کالاها، تعدیل نیروی کارخانه ها و کار گاه ها، تعطیلی کارخانه های کوچک، آتشفشانی شدن ایدز در کشور، به صفر رسیدن رشد اقتصادی کشور، تعرض به دختری در محوطه ی دانشگاه، تجاوز به حریم یک خانواده در یک شهرستان، برخورد با 60% جمعیت پایتخت به بهانه ی رعایت نکردن حدود شرعی در پوشش و زیاد شدن اعدامها؛ این همه درد آنقدر زیاد و غیر قابل حل هست که دیگر برای خیلی ها – مثل من- فرقی نمی کند که در کشورهای دیگر چه می گذرد؛نه اینکه برایم کشته شدن آدمها توی لیبی و یمن و مصر و سوریه بی اهمیت یا حتی کم اهمیت باشد؛ بر عکس! هر تصویری از هر جنبش خیابانی اشکم را در می آورد؛ چون یاد ندا و سهراب و ترانه و همه ی خواهر ها و برادرهای خودم در سال 88 می افتم که روی آسفالت داغ خیابانهای تهران و یا توی زندان پرپر شدند و من هیچ کاری برای هیچ کدامشان نتوانستم انجام بدهم.. نه!درد من از کشته شدن آدمها در کشورهای دیگر کم نیست؛ اما واقعاً نمی توانم بنشینم و اوضاع سیاسی و اقتصادی مملکت های دیگر را بررسی و تحلیل کنم..درد خودم و مملکتم نمی گذارد.مثل آدم نیمه جانی شده ام که نمی تواند به رنج کسان دیگر فکر کند... راستی! یادم رفت از دعوای مسخره ی آقایان برایتان بگویم! راستش اسفند 89 سی دی "ظهور" دستم رسید؛ بعد از دیدنش احساس می کردم دارم از بغض و نفرت دیوانه می شوم؛ توی دلم با خدا دعوایم شد! گفتم واقعاً خدا تا کی می نشیند آن بالا و به این اراجیف گوش می کند بی هیچ حرف و کلامی معترضانه و خشم آلود؟ تا کی باید با اعتقادات این مردم بازی کرد؛هرچند ساده و زود باور باشند؟ و حالا چند وقت است که شعیب ابن صالح و سید خراسانی به جان هم افتاده اند(؟) و کل این جریان ها آنقدر مسخره به نظر می رسد که آدم می ماند بخندد یا گریه کند... دیگر هیچ یک از گفته هایشان را باور نمی کنم. اصلاً هیچ چیز مهم نیست؛ مهم آنهمه انسان های عزیز بودند که فدای جنبش سبز شدند و ما هیچ کاری برایشان نکردیم؛ مهم این همه انسان زندانی و در بند هستند که دارند برای مطالبه ی حقوق ما اسارت و شکنجه و اعتصابات غذایی را تحمل می کنند و باز هم ما هیچ کاری برایشان نمی کنیم....چرا؟؟؟؟؟؟ بالاخره "جدایی نادر از سیمین " توی سینمای شهر ما هم اکران شد؛ فیلم خیلی خوبی بود.انگار تمام مدت داشتی خودت را توی شخصیتهای فیلم می دیدی:دروغگوهایی که برای اثبات صداقتشان به هر دستاویزی چنگ می زدند یا آدمهای شرافتمند و مظلومی که از سر اجبار مجبور بودند دروغ بگویند. مجبور به دروغگویی به خاطر فقر، حمایت از خانواده، تأ مین امنیت فرزند، حفظ غرور مردانه به عنوان پدر... تنگناهایی که اگر برای هر کدام از ما هم پیش آید- شاید حتی راحت تر از شخصیتهای توی فیلم- دروغ می گوییم ؛و به خاطر همین هم ذات پنداری با شخصیتها ی داستان است که از همان ابتدا تا انتهای فیلم سر جایت میخکوب می شوی و فقط عذاب می کشی و همراه بازیگرها با شتاب توی داستان جلو می روی شاید در آخر چیزی بهتر از درد نصیبت شود،که نمی شود؛که پایان فیلم از آغازش دردناکتر است. نگاه درد آلود و واقعی کارگردان به اوضاع نابسامان مملکت در ساخت آدمها، و فرهنگی که دارد آرام و بی صدا به بدنه ی اجتماع حال حاضر ایران تزریق می شود، در این فیلم هم مانند فیلمهای پیشین آقای فرهادی کاملاً پیدا بود. فرهنگ دروغ و تزویر که به خاطر فرار از فقر و قانون به جان آدمها ی این مرز و بوم افتاده و انگار از آن گریزی نیست؛ و چه دردناک است اینکه می بینی هیچ کدام از آدمهای بالانشین توی فیلم- مثل آقای امام جماعت توی فیلم شهر زیبا یا آقای قاضی توی فیلم جدایی نادر از سیمین- ککشان هم بابت اینهمه درد و پلیدی- که مثل خوره به جان مردم افتاده- نمی گزد! نکته ی بسیار ظریف دیگر که جزو لایه های زیرین فیلم بود،همان نگاه بغض آلود آقای فرهادی به قانون جزایی کشورمان است که گاهی آنقدر دست و پاگیر،قهر آلود و خشن می شود که تو برای گریز از آن حاضری هر کاری بکنی.کارهای زشتی که همگی با دروغ شروع می شوند.(در باره ی الی .. را یادتان هست؟دیدید چگونه آنهمه فارق التحصیل حقوق برای رهایی خود از دست قانون چگونه دروغ گفتند و آبرو و شخصیت دختر پاکی چون الی را پیش چشم خانواده و اجتماع به لجن کشیدند؟) در این فیلم هم همان موضوع تکرار شد.هر چند در فیلم "شهر زیبا" نگاه تلخ کارگردان از زاویه ی دیگری به انتقاد از قانون جزا دوخته شده بود اما حرف همان حرف بوده و هست:قانون مجازاتهای اسلامی باید به طور جدی بازنگری شود! ما قانون ها را می نویسیم تا جامعه ای پاک و امن داشته باشیم؛حالا اگر همین قانون ما را مجبور به ناپاکی و دروغ وخودخواهیهای شرم آور کند چه؟واقعاً چه کاری باید کرد؟... اما حالا چند وقت است حس می کنم به جای قلبم حفره ای دارم که تمام روح و فکرم را در خود فرو می کشد و کم کم به نیستی سوق می دهد. دو سال است که امید و آرزو را با هم از دست داده ام.دقیقاً خرداد ۱۳۸۸ بود.یک روز صبح با شادمانی لباسهای زرد و آبی اشان را -که خودم برایشان دوخته بودم-پوشیدند و صورت مرا بوسیدند و از خانه زدند بیرون. دیگر هرگز برنگشتند.من امید و آرزویم را در یک روز نه چندان گرم تابستان توی خیابانهای شهر گم کردم.مدتی شیون کردم.به دوستانشان سر زدم.بعضی هاشان گم شده بودند.بعضی ها توی حبس بودند؛بعضی ها را هم ....خدا را شکر کردم که امید و آرزوی من فقط گم شده اند؛دلخوش شدم که شاید هنوز جایی،زیر این آسمان آبی هستند.شاید روزی به این خانه برگردند. و من حالا مدتی است که خانه نشین شده ام.دیگر هیچ کس را نمی توانم دوست داشته باشم.از شنیدن هیچ خبری شگفت زده نمی شوم.هیچ چیز نمی تواند خوشحالم کند.دیگر حتی گریه هم نمی کنم. ناتوان شده ام.سردرگم و ناتوان.نمی دانم باید چه کار کنم.نمی خواهم دنبال امید و آرزویم بگردم.اگر گشتم و در زندان پیدایشان کردم چه؟اگر دویدم و نتوانستم از زندان نجاتشان بدهم چه؟اگر فهمیدم دارند امیدم را شلاق می زنند و به آرزویم دست درازی می کنند چه بکنم؟اگر پرس و کردم و یک تل خاک نشانم دادند و گفتند امید و آرزویت .. آنوقت چه بکنم؟ نه!همان بهتر که دنبال هیچ کس نگردم.امید من زنده است؛آرزوی من نمرده؛من خانه ام را ترک نمی کنم.آنقدر منتظر می مانم تا برگردند.شاید یک روز نه چندان گرم در اواخر بهار یک سال نه چندان دور..یک روز خرداد..خدا را شکر هنوز دانشگاهها تعطیل نشده اند! ..................................................................................................................................... زن از دیدگاه دکتر علی شریعتی:"زن عشق می کارد و کینه درو می کند؛او می زاید و تو برایش نام انتخاب می کنی؛او درد می کشد و تو نگران از اینکه بچه دختر باشد؛او بیخوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی می بینی؛او مادر می شود و همه جا می پرسند:نام پدر...؟" ............................................................................................................ عشق یعنی مادر/صبر یعنی یک زن/مهر یعنی دختر/نور یعنی خواهر/هرچه هستی،عشق یا صبر،مهر یا نور ...روزت مبارک برف نو!برف نو! سلام؛سلام! بنشین؛خوش نشسته ای بر بام! شادی آوردی ای امید سپید! همه آلودگیست این ایام... ساعت ۱۱ صبح دیروز(یعنی یک ساعت بعد اومدن آقاهه) واسه ثبت یارانه ها رفتم تو اینترنت که دیدم یه جا تو سایت ...زده بود :در حاشیه ی سفر استانی دولت به سمنان! با کنجکاوی رفتم کلیک کردم و یه عالم خبرای شاخ در آر خوندم. بعضی هاشو واستون می گم: ازدحام جمعیت اونقدر زیاد بوده که ۲ ساعت طول کشیده تا آقاهه از فرودگاه سمنان برسه ورزشگاه تختی(سمنان مگه فرودگاه داره؟!من که خبر نداشتم!) ملت از صندوق صدقات و درختای کنار خیابون آویزون شده بودن تا از آقاهه فیلم و عکس بگیرن(آخه خیلی نازه!) بچه های دبستانی با آهنگ "یار دبستانی من" یه سرود برای آقاهه خوندن که می گفته:"محمود......نژاد/علیه تبعیض و فساد"(اگه بی اجازه ی یه آهنگساز،برداری رو آهنگش یه شعر دیگه بذاری و بخونیش اسمش دزدیه دیگه.نیست؟) چند تا شعار جالب و حرص درآر هم گویا گفتن:"فرزند پاک(؟)استان/خوش آمدی به سمنان"-"مالک اشتر علی/به شهر ما خوش آمدی"(هیچ کدومشون فیلم امام علی میر باقری و مالک اشترشو ندیده بودن انگار؛حالا گیریم که تاریخ اسلام پاس نکرده باشن!) ....دیگه بقیه اشو نخوندم؛آخه این شعار آخریه بد جور حالمو گرفت(شما چی؟خدایی حالتون بد نشد؟)
| Design By : Pichak |

