تبليغاتX
هزاران زن مثل من

story.notebook

یکشنبه روز اول کاری من در سال تحصیلی جدید بود.چند روز اول مهر را توی بستر مریضی افتاده بودم!این سردردهای مدام،میگرن و سینوزیت و درد های خوشه ای ...چقدر دردمندم!

به هر حال یکشنبه رفتم مرکز پیش دانشگاهی ویک راست سر کلاس تجربی «ب».همان حرفهای همیشگی جلسه ی اول هر سال را تحویلشان دادم وکمی هم از سینتیک شیمیایی برایشان گفتم تا زنگ خورد.

مدیرمدرسه جلوی دفتر منتظرم بود.پرسید:«می آیی خونه ی خانم «ط» دیگه؟»[خانم «ط» یکی از همکاران سابقمان بود که حالا بازنشسته شده بود.]پرسیدم:«چطور مگه؟چیزی شده؟از زیارتی جایی برگشته؟»آهی کشید و با صدایی گرفته گفت:«مگه خبر نداری؟«نیره» مرده!»جیغ کوتاهی کشیدم:«دخترش؟همون که دو سال پیش شاگردمون بود؟«نیره»؟چرا؟»...

«نیره» دختر ساده دل ومهربانی بود.رفتارش توی دبیرستان،وقتی مادرش مدیر همان دبیرستان بود،مرا یاد رابطه ی خودم و مادرم در سالهای دور دانش آموزی خودم و معاونت مادرم می انداخت:هیچوقت جلوی دفتر دیده نمی شد وامکان نداشت حرفی از دوستان و معلمهایش را به خاطر خبرچینی به مادرش منتقل کند.هر چند توی آن سال که من دبیرش بودم مدام سربه سرش می گذاشتم؛اسمش را گذاشته بودم آنتن خانم مدیر!و او هر بار می خندید وبا اینکه هر دو می دانستیم دارم با او شوخی می کنم اما باز«نیره» خودش را لوس می کرد و با خنده و اعتراض می گفت که او از آنتن بودن خوشش نمی آید و دوستانش همه این را تأیید می کردند و من می گفتم:«می دونم عزیزم.اما احتیاط شرط عقله!بچه ها بیاین احتیاط کنیم و جلوی نیره حرفای سیاسی نزنیم!» و باز می خندیدیم وحرفای سیاسی می زدیم ونیره هم ...

تصادف کرده بود.گویا هفته ی پیش جشن نامزدی اش بوده.توی شیراز.قرار بوده بشود زن پسر دایی اش که توی شیراز زندگی می کنند.روز قبل از تصادفش از شیراز برگشته بودند وآنروز با دختر دایی دیگرش «پریسا» به اتفاق پدر و مادر «پریسا» رفته بودند تهران خرید...

مرگ «نیره» و«پریسا» از آن تلنگرهای وحشتناک بود که هنوز هم از لرزشش روز وشبم بهم ریخته.نمی توانم به خاطرات سرکلاس نشستن ها و درس جواب دادنها و دیدارهای گهگاه توی خیابان وخنده های بچه گانه اش فکر کنم و جلوی اشکهایم را بگیرم.راستش همین حالا هم...

سالهای اول کاری ام توی یاسوج هم یکی از بهترین شاگردانم را در اثر گاز گرفتگی از دست دادم:«اهورا» را.وچقدر برایش دلتنگ و از مرگش دلگیر شدم!مثل حالا که اصلاً نمی توانم بگویم اندوهم از نبود «نیره» چقدر است؛و از همه اشان بدتر مرگ «علی اکبر» بود.یکی از بچه های انجمن نویسندگی توی آن سالها که من جزو هیئت رئیسه اش بودم.مرگ «علی اکبر»بیشتر مرا سوزاند.آنقدر که دیگر رفتن به انجمن را تاب نیاوردم.هنوز هم...مامان می گوید:«اینهم اثرات معلمی!داری همپای مادرای اون شاگردات که جوون مرگ شدن داری عزاداری می کنی!»غلو می کند!اگر بخواهم هم نمی توانم غمی به اندازه ی مادرانشان داشته باشم.خاطرات من از این بچه ها بسیار کمتر از مادرانشان است وباز اینهمه در یادآوری اشان بی تابم؛آنوقت مادرانشان...بیچاره مادرانشان!

می خواهم از مرگ بنویسم.از بودن و نبودن.از زندگی که همه می دانیم سخت است،اما تاب تمام شدنش را هم ،نه برای خودمان و نه برای عزیزانمان،نداریم...نمی شود!حالا نمی توانم..غمم آنقدر زیاد است که نمی گذارد حرفهای فلسفی بزنم!اصلاًمگر می شود؟فکر کن برای یک مادر داغ دیده کلاس درس فلسفه و جهان بینی بگذاری!چقدر بیهوده است!بیهوده است....

+ تاريخ چهارشنبه 1388/07/08ساعت 10:44 نويسنده shahrzad ahmadi |

 

 توی سالن انتظار ایستگاه راه آهن نشسته ام.منتظرم قطار برسد.تأخیر دارد ومن وهمه ی مسافران به این تأخیرهای مدام عادت داریم.جایی برای حرص خوردن نیست.وگوشی برای شنیدن اعتراض.باید فکرم را از این فضای خسته کننده وپوچ رها کنم.به مگسی که روی صندلی جلویی ام نشسته ودارد با وسواس میکروبهای سر وصورت وبالهایش را می تکاند نگاه می کنم.به عقب بر میگردم؛بیست وچهار ساعت قبل:

قاضی مگس را از روی صورتش می پراند و رو به زن می گوید:«من که نمی تونم همینطوری،بی دلیل،حکم طلاق صادر کنم.اونم غیابی.حالا که سر نخایی از شوهر شما پیدا کردیم باید منتظر بمونیم تا احضاریه ی دادگاه به دستش برسه واونم بیاد اینجا تا حرفای اونو هم بشنویم.»و زن جواب می دهد:«اما من که طبق دستور خودتون تاریخ وموضوع این دادگاه رو نشر آگهی تو روزنامه کردم.مگه روال قانونی واسه مطلع کردن شوهرم انجام نشده؟تازه اون بعد ده سال بیاد دادگاه چی بگه؟می تونه بگه طلاق نمی ده؟»وقاضی جواب می دهد:«به هر حال توی اسلام حق طلاق با مرده!اینو که میدونید!من نمی تونم همینطوری...»زن می پرد توی کلام قاضی و با صدایی شکسته از غم وخشم می گوید:«همینطوری؟آقای قاضی به نظر شما من بعد ده سال تنها و بی پناه موندم همینطوری اومدم تقاضای طلاق کردم؟اونم از نوع غیابی که هیچ حق وحقوق مادی بهم نمی رسه؟واقعاً توی اسلام اینارو نوشته؟ مرد حق داره ده سال زنشو با دوتا بچه بسپره به امان خدا؛نه خرجی بده؛نه حتی حالشونو بپرسه؟تو اسلام مرد حق داره چل تا زن صیغه ای داشته باشه و روزیِ بچه هاشو که خدا به اون حواله کرده خرج زنای صیغه ایش کنه و بعد ده سال بیاد بگه من زنمو هم میخوام وطلاقش نمی دم؟اونوقت شما چه کار می کنین؟می گین تو اسلام حق طلاق با مرده؟حکم طلاق منو از اون نامرد صادر نمی کنی..؟»حرف آخر زن توی گریه ی آرامش محو می شود.قاضی سرش را که تا آن موقع پایین بوده بالا می آورد.مگس سمج توی صورتش می پرد وقاضی دست از خودکار بازی اش بر می دارد وآنرا محکم جلوی صورتش تکان می دهد تا مگس را دور کند.زن از پس پرده ی اشک همه ی اینها را می بیند ودندانهایش را بر هم می ساید و بغض سر باز کرده اش را به زور قورت می دهد.»

....مبحث ظلم در اسلام جزو مباحث پیچیده است.و مؤمن مسلمان باید خیلی تلاش کند تا در زمره ی ظالمین قرار نگیرد...

تلویزیون سالن انتظار را روشن کرده اند وصدایش را تا آخر زیاد.اما کسی اعتنا نمی کند.گوش مردم پر شده از اینهمه خطبه و روضه و سخنرانی که هر روز وهر ساعت از رسانه ها پخش می شود.حتی اگر زیر نویس کنند:جناب دکتر آیت الله...و من فکر می کنم چه القاب قشنگی:«دکتری که نشانه ی خدا هم هست!»لابد منظورشان این است که طرف از بس خدا شناس شده و در خلوت با خدا همنشینی کرده که هر کس تا ببیندش یاد خدا می افتد وگرنه که همه ی عالم،هر چه که در دنیا هست،همه آیت الله هستند.به صورت آیت اللهِ توی تلویزیون خیره می شوم.یک چهره ی تکراری:چشمهایی نه چندان درشت با نگاهی آنقدر نافذ که از لباسهایت می گذرند وروی پوست تنت حک می شوند.و اینهمه در یک قاب خاکستری- قهوه ای از پوست دور چشمها جا شده اند.بقیه ی صورت زیر ریش و سبیلهای گاه کوتاه،گاه بلند، پنهان شده اند.خودشان می گویند:محاسن!اما من که نفهمیدم حسن این محاسن چیست؟مهم هم نیست...اغلب این آدمها فربهند(دارم با ادبیات خودشان توصیفشان می کنم!از این فکر خنده ام می گیرد و بی اختیار لبخند می زنم.یادم می افتد کجا هستم.دور و برم را نگاه می کنم؛کسی حواسش به من نیست؛خدا را شکر!بر می گردم توی افکارم.)اغلب این آدمها فربهند؛مثل همین دکتر آیت الله ِ توی تلویزیون که حالا دارد توی منبر جابجا می شود و..دیگر نمی دانم چه می گوید!صدای فکر من از صدای او بلند تر است.بر می گردم؛به چند ماه قبل:

زن دارد تند تند توی پیاده رو می رود.سرش پایین است.دارد فکر می کند توی همین یکساعتی که از اداره مرخصی گرفته به چند جا باید سربزند.اما قبل همه باید از عابر بانک همین گوشه ی میدان پول بگیرد؛چند نفری جلوتر از او هستند.توی صف می ایستد و کارهای این یکساعته اش را توی ذهنش مرتب می کند:بعد اینجا باید برود یک بانک دیگر قسط ماهانه ی وامش را بپردازد؛یکسر هم به مدرسه ی پسرش بزند.انگار دیروز با همکلاسی اش دعوا کرده.اگر آنجا معطل نشد،باید یکسر تا مغازه ی...

 سنگینی یک نگاه زن را مجبور می کند از فکرها یش دست بکشد وسرش را بلند کند.مردی میانسال و سبزه رو ،روی اولین پله ی بانک ایستاده و زل زده به صورت زن.با یک لبخند که میان ریش و سبیل ماسیده.نگاه مرد نافذ است؛آنقدر که زن حک شدن آن را روی پوست سینه اش حس می کند و بی اختیار گوشه ی لبش را گاز می گیرد.روی پیشانی مرد یک لکه ی قهوه ای بد رنگ جا مانده:اثر نماز شب خواندنهای مدام است لابد!نگاه مرد از چشمها و صورت زن سر می خورد پایین..

زن تازه به یاد می آورد مرد را کجا دیده است:آقای «ش.»دوست و همکار سابق پدرش است.حالا چند سالی می شود که عضو شورای شهر شده.زن با یک لبخند زورکی با سر به آقای «ش.» سلام می کند ونگاهش را می دزدد.اما آقای «ش.» که انگار با همین لبخند نیمه کاره ی زن جسورتر شده،جلو می آید ومقابل زن می رسد و می گوید:«سلام ....جان!خوبی انشاء الله؟» زن که از شنیدن اسم کوچک خودش – آنهم با پسوند جان – از زبان آقای «ش.» جا خورده است با خشم وتعجب به آقای «ش.» نگاه می کند.اما آقای «ش.» عین خیالش نیست.حالا دارد می گوید:«ماشاءالله!چقدر خانم شده ای!اینکه می گن بعضی زنا مث قالی کرمون می مونن راس گفتنا!ماشالا هر چی بیشتر می گذره خوش بر و روتر می شی ها!اما حیف از این همه خوشگلی که بی پروا و بی چادر می ریزیشون دم دست نگاه اینهمه جوون هرزه که اینروزا تو خیابونای این شهر وول می خورن!راستی ...جان!طلاقت چی شد؟»و نگاهش را مثل گرگ گرسنه ای که به بره ی کوچک خیره می شود،قد وبالای زن را بر انداز کرد.فکری آمد تو ی ذهن زن:داره سایز لباس زیرتو حدس می زنه ها!..و زن چندشش شد.حس کرد درونش دارد از خشم و تهوع پر می شود.

آقای «ش.» هنوز منتظر جواب است و آن لبخند چندش آور همچنان یکوری روی صورتش خشکیده.زن با صدایی آهسته و لرزان می گوید:«هنوز که نتونستم طلاق بگیرم.»و آقای «ش.» با ذوقی که توی صدا و لحنش پیداست می گوید:«اگه کمکی بر می آد بگو عزیزم!من چند بار به بابا پیغام دادم.گفتم که بچه ها تو دادگستری آشنا هستند.باید زودتر طلاقتو بگیری و به فکر یه شوهر دیگه باشی.خوب نیست دسته گلی مث تو اینجوری پژمرده بشه.»

 چیزی درون سینه ی زن مچاله شد.قلبش بود یا جگرش؟زبانش مثل یک تکه سنگ تلخ توی دهانش دنبال یک قطره آب می گشت.گفت:«ممنون.باشه؛به بابا می گم باهاتون تماس بگیره.ببخشید آقای «ش.»!من نوبتم شده؛باید برم.عجله دارم.باید زودتر برگردم اداره.» و حس کرد اگر یک کلمه ی دیگر بگوید اشکهایش هم فرو می ریزد.آقای «ش.»سرش را تکان داد وگفت:«برو عزیزم!خدا پشت وپناهت.فقط یادت باشه چی گفتم.زودتر قضیه ی طلاقتو تموم کن!»زن پشت کرد و سر تکان داد وکارتش را فرو کرد توی دهان باریک دستگاه.با حرص.

آقای «ش.» در حالیکه از زن دور می شد با صدای بلند ،طوری که رهگذرها و آدمهای دور وبرشان بشنوند گفت:«به بابا سلام برسون دخترم.سعی کن حجابتو هم با چادر کامل کنی!»  زن می توانست نگاه متعجب و پر سرزنش آدمهای دور وبرش را حس کند.توی دلش گفت:«کثافت!»

با صدای تقریباً بلند می گویم:«کثافت!» ودوباره یادم می افتد کجا هستم.دوباره دور وبرم را نگاه می کنم.تعداد آدمهای توی ایستگاه بیشتر شده است.صدای تلویزیون را کم کرده اند.دیگر از آن جناب دکتر آیت الله ... هم خبری نیست.صدایی از بلند گو می آید:«قطار شماره ی 345 به مقصد نیشابور هم اکنون وارد ایستگاه می شود مسافرینی که....» آهی می کشم وبلند می شوم. ساکم را بر میدارم وبه ساعت توی سالن نگاهی می اندازم:درست نیم ساعت تأخیر داشت!...

 

+ تاريخ چهارشنبه 1388/07/01ساعت 11:42 نويسنده shahrzad ahmadi |

در تاریکی، هر درخت یک هیولاست!

.........................................................................................................

آسمان دلتان پر از خورشید!

.........................................................................................................

 

+ تاريخ چهارشنبه 1388/06/18ساعت 20:53 نويسنده shahrzad ahmadi |

 

    پریروز بریدا اینجا بود.بهش گفتم:"خیلی بده که تو خواهر نداری ها!"گفت:"فکر کنم همینطوری باشه.چون خیلی ها بهم اینو میگن."گفتم:"من واقعاً برای هر کی خواهر نداره متأسفم.اما واسه اونایی که برادر ندارن نمی تونم بگم واقعاً متأسفم." بریدا خندید وگفت:"آره.منم موافقم."هرچند که بریدا دوتا برادر آنهم از نوع خوبش دارد؛مخصوصاً رضا که توی کارهای دانشگاه و پروژه های بریدا خیلی هم کمک حالش است.

    وقتی اینها یادم آمد توضیح دادم:" برادرها هر چه قدر هم که مهربون باشن،وقتی ازدواج می کنن از آدم دور می شن.نه اینکه فکر کنی تقصیر زناشونه ها!اصلاً! مثلاً خود من تا قبل از ازدواج داداشم باهاش اونقد صمیمی بودم که نگو.اما حالا.... رابطه ی عاطفی ام گاهی با زن داداشم بیشتره. برادرها بعد ازدواج خیلی هنر کنن می تونن غیر زنشون مامانشونو همچنان دوست داشته باشن!"و بریدا خندید وگفت:"آره.مردها نمی تونن عشقشونو تقسیم کنن.انگار فقط باید یه جا متمرکزش کنن!"

   اما خواهرها انگار واقعاً برعکس عمل می کنند.لا اقل در مورد من وخواهرم که اینطور بود.تا قبل از ازدواج خواهرم خیلی احساس نزدیکی نسبت به او در خودم احساس نمی کردم.اما حالا که هر دو مادریم،خیلی به هم نزدیک شده ایم.آنقدر که گاهی ،علاوه بر خواهری کردن برای هم، برای بچه های هم مادری می کنیم!


   وقتی بریدا رفت و تنها شدم یاد محمود افتادم-طبق معمول!:

  "خودمو براش لوس کردم و پرسیدم:"محمود!؟اگه یه روز من بمیرم تو چه کار می کنی؟میری یه زن دیگه بگیری؟"اول هیچ جوابی نداد.فقط با یه خنده ی تلخ و یه نگاه غمگین نگاهم کرد.اما وقتی اصرار کردم ، جواب داد:"میرم دوباره زن میگیرم."صداش و لحنش داد می زد که داره راستشو میگه.چشام از تعجب زد  بیرون واخمام با دلخوری رفت تو هم.بهم نگاه کرد وبا صدایی که می لرزید گفت:"هیچ مردی نمی تونه بدون زن ،بدون همسر،زندگیشو سر کنه.واسه ما مردا خواهر می تونه جای مادرو بگیره.برادر جای پدر،بچه جای خواهر وبرادر...اما هیچکس نمی تونه جای زنو واسه یه مرد بگیره"

   هنوز دلخور بودم ونگاهش نمی کردم.یه نقطه وسط قالیچه ی وسط اتاق پیدا کرده بودم و داشتم مثلاً به اون نگاه میکردم..حالا اصلاً یادم نمیاد اون قالیچه و اون اتاق و اون شهر توی اون روز چه رنگی بود...فقط صدای لرزون و لحن غمناک محمود توی گوشمه که داشت می گفت:"اینا که گفتم راست بود.الان تو اینارو نمی فهمی.شاید وقتی بزرگتر شدی...فقط این یادت باشه که اگه به هر دلیلی تو از من جدا بشی و من هر زن دیگه ای بگیرم بزرگترین و پرنورترین اتاق قلبم واسه توئه.اونقدر خالی نگهش می دارم تا دوباره برگردی."

بعد صورتشو با دستاش پوشوند و گریه کرد...و من اونقدر ترسیده بودم که هیچ چی نگفتم.انگار هردومون دقیقاً همون لحظه بود که فهمیدیم قراره بابام چند ماه بعدترش نامزدی قشنگ ما رو بهم بزنه ومنو بده به یه ...."

    تا بغضم نترکیده بروم توی آشپزخانه و سرم را یکجوری گرم کنم....اوه ه ه ه ه ه !اینطوری بهتر است.

  

+ تاريخ یکشنبه 1388/06/15ساعت 14:23 نويسنده shahrzad ahmadi |

 

پریشب افطار ی خانه ی مادربزرگم دعوت داشتیم.(جای شما خالی)مامان وبابا هم بودند.بعد افطار صحبت بین خاله و زن دایی وبابا گل انداخت ورسید به سهام عدالت.واینکه سود این سهام من در آوردی دولت نهم بین معلمهای تهران پخش شده.

بابا از من پرسید:"تو هم گرفتی؟" گفتم:"نه!مگه میدن؟فکر نکنم شهر ما خبری باشه.چندوقت پیش که اداره بودم کارکنای بخش حسابداری می گفتن هیچ خبری نیس" بابا گفت:"پس تلویزیون اینهمه شبا چی میگه؟"گفتم:"دروغ!مث همیشه دیگه" عصبانی شد وغر زد:"اصلاَنرفته دنبالش بیخودی می گه دروغه!ایناهاش دیگه،خاله و زن داییت  و داییت گرفتن.چی چی میگی دروغه؟!" گفتم:"اولاَ اینا همشون  معلم تهرانن.در ثانی تو مدارک من حضانت محمدرضا رو تأ یید نکرده بودن مجبور شدم دوباره برم دادگاه ونامه ببرم براشون وفرم پر کنم و یه عالمه کوفت ومرگ دیگه.حالا هم دیگه خسته شدم.دیگه نمی خوام برم دنبالش" دایی گفت:"ما هم که گرفتیم چل بار رفتیم بانک تا چل تومن گرفتیم!"

 بابا اما کوتاه نمی آمد.می گفت:" همینه دیگه.حقته.باید هرجور شده اونقدر بری اداره و بانک تا این پولو بگیری".....

خسته بودم.از همه چیز.از سگ دو زدنهای روزانه ام.از بحثهای شبانه ام.چرا بابا تمامش نمی کرد؟چرا هیچوقت نمی فهمد که زنی که ده سال است هم پدر است وهم مادر،هم درس میدهد وهم درس می خواند،هم دادگاه می رود وهم ....گاهی خسته هم می شود؟ غرغر هایش مرا یاد مادرامین می اندازد.کی گفته که غر زدن فقط کار زنهاست؟

تقریباَداد زدم:"اگه حقمه که باید مث آدم عین حقوقم بریزنش تو حسابم دیگه.هی دنبال چل تومن دویدن که کار من نیست.کار هیچکدوممون نیست.چرا نمی فهمین؟اینا می خوان اونقدر مارو فقیر کنن که به گدایی بیفتیم.اونم گدایی از خودشون.واسه سهامی که معلوم نیست چیه؟کدوم کارخونه رو راه میندازه؟کدوم معدنو کشف می کنه؟کدوم محصولو تولید میکنه ..اونم با سود سالیانه فقط چهل هزار تومن!مسخره نیست بابا؟تو می خوای من برم گدایی؟اونم واسه سالی چهل هزار تومن؟نه باباجان!من شاید فقیر باشم اما گدا نیستم.نون گدایی رو هم به بچه هام نمیدم.همین حقوق پاک وحلال معلمی بسمونه"

آنشب تا آخر مهمانی دیگر هیچ کس هیچ حرفی از سهام عدالت نزد.

+ تاريخ سه شنبه 1388/06/10ساعت 15:20 نويسنده shahrzad ahmadi |

 

     پارسال همین وقتها بود:روزهای آخر پاییز واوایل ماه رمضان.توی خیابان بودم که پسر بچه ای هم سن محمدرضای خودم جلویم را گرفت و اصرار کرد تا چند ورق از دعاهای توی دستش را بخرم.اول نمی خواستم.اما به خدا قسم خورد که پول لوازم التحریر مدرسه اش را ندارد وباید با فروش این دعاها...منهم حس معلمی ام گلباران شد وچندتا از دعاهایش را خریدم...

      اواسط مهر بود.حدود ساعت نه صبح.داشتم تند تند از مدرسه ی پیش دانشگاهی میرفتم تا برسم مدرسه ی نرجس.دو ساعت آخر آنروز آنجا درس داشتم.یکدفعه پسر بچه ای جلویم پرید با یکدسته دعا که :"خانم !دعای ناد علی می خواین؟هدیه اس ها!"سرم را که بلند کردم همان پسرک یک ماه پیش را دیدم.بهش گفتم:"مگه تو یه ماه پیش نگفتی می خوای بری مدرسه؟پس الان که وقت مدرسه اس تو خیابون چه کار می کنی؟"سرش را انداخت پایین که یعنی خجالت کشیده.گفتم:"کار کردن چیز خوبیه.اما دروغ گفتن خیلی بده.اونهم قسم دروغ خوردن!"وقتی دید لحنم خیلی تند نیست ویک کم چاشنی محبت دارد انگار پر رو شد!پرسید:"حالا بی خیال دیگه خانوم!یه دعا ازم میخرید؟"جواب دادم:"نه!چون اون دفعه بهم دروغ گفتی!تازه اونقد دفعه ی پیش ازت دعا های جور واجور خریدم که هنوز نصفشون مونده که بخونمشون!"گفت:"پس از داداشم فال حافظ بخرید!"و قبل از اینکه من حرفی بزنم صدا زد:"احمد!احمد! بیا"و از توی یک کوچه پسر بچه ی لاغر و سیاه چهره ای آمد بیرون و با خجالت سلام کرد...به پسر اولی گفتم:"تو نیت کن و یکی بردار.من پولشو میدم.اما خودم فال نمی خوام."کلی کیف کرد وبا شیرین زبانی گفت:"خیلی ممنون خانوم!اصلاَ به قیا فتون نمیومد اینقدر مهربون باشین!"اول اخم کردم و بعد خندیدم و گفتم:"به تو هم اصلاَ نمیومد چاخان کنی ناقلا!" خندیدند.گفتم:"خب دیگه من دیرم شده..باید برم مدرسه..شما هم سعی کنین کنار کار کردن درس هم بخونین."دوتایی سر تکون دادن . یعنی "باشه"...

       چند روزاست که هر وقت میروم خرید دنبال احمد و برادرش می گردم.دیگر پیدایشان نیست.خدا کند آنقدر وضع پدر ومادرشان خوب شده باشد که دیگربچه ها مجبور به دستفروشی نباشند!.

     اما توی خیابان شهر کوچک ما بچه های دیگر هستند.یا فال میفروشند یا دعا.یا ترازوی کوچک دارند یا جعبه ی واکسی  یا بادبزن دستی.بعضی هایشان هم گدایی می کنند.هر روز هم تعدادشان بیشتر می شود..همه هم سن و سال محمدرضای منند....کاش می شد برایشان کاری کرد!کاش می شد برای همه اشان مادری کرد..

+ تاريخ جمعه 1388/06/06ساعت 23:38 نويسنده shahrzad ahmadi |

چند وقته که درد مبهمی توی سینه ام جمع شده.چیزی شبیه یک بغض سمج که به زور قورتش دادم و رسوندمش نزدیک پرده ی دیافراگمم..اما دیگه از این پایینتر نمیره..

دکتر میگه اگه همینجوری پیش بره،دیواره ی مری ات سوراخ میشه و..اونوقت..شاید واقعاَهمه چیز دیر بشه....

فعلاَگیر دوا و درمونم...همین دیگه....

راستی!کی بود میگفت:"اگه تنها بمونی هیچی ات نمی شه!"؟؟؟؟

+ تاريخ دوشنبه 1388/06/02ساعت 12:7 نويسنده shahrzad ahmadi |

خواهرانه

- میدونی چرا ولم کرد؟

[.....]

- نقل این حرفا نیست.اینکه من بیوه ام و یه بچه دارم اونوقت اون مجرده همه اش چرته.چون خودشم می دونست که اگه من یه بار ازدواج کرده بودمو یه شوهر، قبل اون داشتم،اونم خودش قبل من چند تا زن داشته.منتها مال من رسمی بوده،مال اون غیر رسمی!

[.....]

- نه عزیزم!اینا همه اش دلایل مسخره ایه که به نظر منطقی میاد.وگرنه من از همون سه سال پیش که با هم آشنا شدیم همین وضعیتو داشتم دیگه.نداشتم ؟

[.....]

- تازه اگه بخوای اینجوری به قضیه نگاه کنی این داستان بیوه بودن من خیلی هم واسه اون بد نبود که!من از خودم خونه داشتم.سر کار هم میرفتم.وضع حقوقم هم بد نبوده و نیست شکر خدا.چشمم دنبال حقوق اون و ثروت باباش نبود که.تازه اگه ثروتی از باباش بهش بماسه!اصلاَاون خودشم میدونست من اهل تلکه کردن مردا وباج گرفتن از اونا نیستم..مث خیلی از دخترای امروزی...

[.....]

- رابطه ی من واون خیلی عاطفی تر وقشنگتر از این حرفا بود.اینکه من به فکر سوء استفاده از اون باشم یا اون...راستش ما داشتیم با هم زندگی می کردیم.مث دوتا دوست.دوتا همدم.دوتا مونس.هروقت اون دلش از چیزی میگرفت به من میگفت.من هروقت از چیزی عصبانی می شدم به اون می گفتم...اونقدر رابطه امون عمیق شده بود که اگه از هم دور بودیم ویکیمون دلش میگرفت این یکیمون می فهمید.

[....]

- نمیدونم.خودمم نمیدونم چرا خرابش کرد..یعنی میدونم ها!اما نمی خوام قبول کنم.یه مدت به من می گفت از سکس با من راضی نیست.میگفت دوست داره با کسی که قد بلنده و سینه های بزرگی داره و چنینه و چنانه رابطه داشته باشه.بهش گفتم:خوب برو پیداش کن و باهاش رابطه برقرار کن.من که بخیل نیستم!اینو هم میدونم واسه شما مردا خیلی وقتها خوابیدن با زن مث دستشویی رفتن میمونه.حالا بعضیا مث تو دوست دارن تو یه دستشویی فانتزی و سانتی مانتال خودشونو تخلیه کنن.خوب بکنن!

[......]

- آره به جون بچه ام!بهش همینارو از ته دلم می گفتم.خوب دروغ چرا؟بعدش دلم می گرفت.می خواستم برم یه جایی دور از چشمش زار بزنم..اما خودمو نگه میداشتم تا وقتی از خونه بره بیرون.اونوقت مینشستم و فکر میکردم.فکر میکردم.فکر میکردم.آخرشم به هیچ چاره ای نمیرسیدم.اونقدر دیوونه بودم که واسه خوشایندش برم کلی پول خرج هیکلم کنم تا همونی که اون میگه بشم.

[.....]

- خوب ته دلم میگفت اگه اینهمه کار کردی و بازم از یه چیز دیگه ات بهونه گرفت چی؟مگه اولین شبی که قرار شد با هم بخوابیم من قدم از الان بلندتر بود یا سایز سوتینم بزرگتر؟

[.....]

- آره شده بود.خیلی وقتها.اونقدر آروم و پرانرژی و سر حال شده بود که دوستاش گاهی دستش مینداختن وبهش میگفتن شبیه مردایی که تازه زن میگیرن و چاق و سرحال میشن شده...خودش اینا رو برام تعریف میکرد.انگار کلی هم کیف میکرد..انگار...اما همیشه می گفت بودن با من راضیش نمیکنه.

[.....]

- گفتم که!بهش همینو گفتم.گفتم تو هم مث اینهمه مرد که یه زن قلبی دارن و ده تا زن سکسی برو با هرکی میخوای بخواب..چند باری هم رفت.رفت و چند شب بعدش اومد وگفت هیچ زنی اندازه ی من دوستش نداره.هیچ زنی اندازه ی من از بودن با اون خوشحال نمیشه.بعدش هم نتیجه گیری میکرد که پس اونهم از بودن کنار هیچ زنی به اندازه ی من راضی نمیشه.

[....]

- چه میدونم.خودمم تو همین موندم.چرا خرابش کرد؟واقعاَچون من بیوه بودم و یه بچه داشتم؟چون من ده سانت ازش کوتاهتر بودم؟چون من هیکل سکسی نداشتم؟به نظر تواینا دلیل خوبیه واسه به هم زدن یه زندگی مشترک؟حالا اگه من مانعش میشدم که نباید با هیچ زنی جز من بخوابی و با هیچکی جز من دوست باشی و با هیچکی جز من ...چند روز پیش یکی از همکارای مردم تو شرکت میگفت:آدما تنوع طلب و تعدد طلب شدن.حتی تو روابط جنسیشون!یعنی اون هم همینطوری شده؟..نه!نمیخوام ازش بد بگم.نمیخوام ازش بدم بیاد.نمیخوام دیگه دوستش نداشته باشم.بدبختم دیگه!مث همه ی زنای دیگه.مث خود تو

[.....]

- بهت گفتم دیروز شهرزاد، دوستم ، دیروز اومده بود پیشم؟

[.....]

- آره همون.میگفت نمیدونم کی – انگار یه هنرمند – گفته:زنها نمی فهمند و مردها نمی خواهند بفهمند.اول نفهمیدم چی رو میگه.اما بعدش فهمیدم.

[.....]

- نه دیگه!اینو بهت نمیگم.خودت باید فکر کنی و بفهمیش.حالاهم پاشواین برنجا روکه پاک کردیم ببریم تو حیاط. هنوز کلی کار داریم.از مادر بپرس این برنجا رو یه جا خیس کنیم؟یا همین الان نصفشو واسه شله زرد برداریم،نصفشو واسه شیربرنج ؟....

+ تاريخ پنجشنبه 1388/05/29ساعت 14:15 نويسنده shahrzad ahmadi |

اینروزها مدام حالت تهوع دارم!مثل زنهای حامله شده ام!نکنه واقعاَ...دوباره عقم می گیره..میرم توی دستشویی واونقدر محکم عق میزنم که انگار قراره همه ی زندگیمو بالا بیارم...فکر می کنم چرا اینجوری شده ام؟صدای سیرک محاکمه ی دستگیریهای اخیر از توی تلویزیون ایرانو میشنوم.دوباره عق میزنم...داد میزنم:کانالو عوض کنید!بزنید ماهواره..یکنفر از ایران زنگ زده به بی بی سی و داره از تجاوز به بازداشت شده های اخیر تو زندانای ایران میگه..حالت تهوعم بیشتر میشه..دوباره داد میزنم:بزنید یه کانال دیگه!صدای یک موسیقی مزخرف همه ی خونه رو پر می کنه..صورتمو میشورم و از دستشویی میام بیرون...دلم گریه میخواد.کاش یکی بود...باید برم تو نت ویه سری به وبلاگها بزنم..شاید هم آهنگ جدیدی از شاهین نجفی ومحسن نامجو پیدا کردم..قبل از همه میروم توی وبلاگ خودم..پست مطلب جدید...شروع می کنم:اینروزها مدام حالت تهوع دارم... 
+ تاريخ سه شنبه 1388/05/27ساعت 13:46 نويسنده shahrzad ahmadi |

صدای زندگی

     داشتی توی آشپزخانه ظرفها را می شستی.رضا داشت مشقهایش را مینوشت ورها داشت نقاشی می کشید.مثل همیشه که حواست بهش نبود.من آنجا بودم و حواسم به هرسه تایتان بود.هر سه تایتان داشتید توی دلتان با من حرف می زدید.رضا داشت از زیادی مشقهایش به من گله می کرد.مثل همیشه.رها داشت از من می پرسید لباس تو را چه رنگی کند؟می خواستم بگویم "آبی!"گفتم.اما او نشنید و لباست توی نقاشی دخترمان بنفش شد.آمدم توی آشپزخانه.داشتی آه می کشیدی..چشمهایم داشت تر می شد.بستمش..صدای رها آمد:مامانی برق رفت!چشمهایم را باز کردم.همه جا تاریک بود آرام گفتی:"آخ!"دستت با چاقو بریده شده بود انگار.پرسیدم:"چی شد؟"رضا پرسید:"چی شد؟"داد زدی:"هیچی!چیزی نشد.سر جاتون بشینید تا من بیام."کورمال، کورمال به سمت دیوارک آشپزخانه رفتی.شمع تزیینی سیاهی که یکی از شاگردانت بهت هدیه داده بود را پیدا کردی و با شعله ی گاز آشپزخانه روشنش کردی.از من عبور کردی.با شمع.ورفتی توی هال.از دستت خون می آمد.گفتم:"عزیزم!دستت!"اهمیتی ندادی..شمع را توی یک نعلبکی گذاشتی وبه بچه ها گفتی:" حالا بیاین پیش من."رضا گفت:"مشقم؟"جواب دادی:"حالا که نمیشه.وقتی برق اومد بنویس."رها پرسید:"اگه نیومد؟"گفتی:"بالاخره میاد.اگه نیومد زودتر می خوابیم صبح زود پا میشید بقیه اشو مینویسید."رها گفت :"من که همه اشو نوشتم."رضا گفت:"منم فقط دیکته ام مونده."گفتی:"عیب نداره."بچه ها حالا کنارت نشسته بودند.رضا پرسید:"همسایه ها هم برق ندارن؟"از پنجره بیرون را نشانشان دادی و گفتی:"نه!ببینید:همه جا تاریکه."رها گفت:"کاش روشنایی گازمون وصل بود!"توی دلت گفتی:"کاش!"رضا پرسید:"چرا وصل نیست؟"گفتی:"آخه خونه نو سازه.یادتونه که وقتی اینجارو اجاره کردیم تازه گچکاریش تموم شده بود."بچه ها سرشان را تکان دادند.من هم یادم بود.رضا گفت:"اما خونه ی علی اینا الان روشنه."(منظورش واحد بغلی بود)رها پرسید:"تو از کجا میدونی؟"رضا گفت:"دیروز بابای علی رو تو ره پله ها دیدم.دو تا از این روشنایی ها که وصل میکنن به گاز وتوش توری میذارن دستش بود."بعد ناگهان ساکت شد.معلوم بود بچه ها داشتند به چی فکر میکردند.به من که نبودم.یعنی بودم اما...غم توی خانه آکنده شد.توی دلت داشت باران می آمد.سرت را تکان دادی تا غم نبود من را دور کنی.با صدای ذوق زده گفتی:"بچه ها! بیاین بازی کنیم!"رها پرسید:" چی بازی؟"گفتی:"بازی سایه ها."وبا دست سایه ها را روی دیوار نشانشان دادی.برایشان از بچگی های خودت ودایی علی اشان گفتی در آن سالها که جنگ بود وهرشب خاموشی ونور شمع وبازی با سایه ها.بعد دستت را نزدیک شمع وکنار دیوار روی زمین گذاشتی و انگشتانت را طوری کنار هم چیدی که سایه ی دستت شبیه سر یک روباه شد..یا یک سگ..بچه ها ذوق کردندو خواستند مثل تو روی  دیوار سایه درست کنند.رضا صدای حیوانها را هم در می آورد.کبوتر، بوقلمون، شتر . و هر بار طول می کشید تا بچه ها یاد بگیرن چطور از تو تقلید کنند.و وقتی یاد می گرفتند از خوشحالی جیغ می زدند و تورا میبوسیدند.یادشان رفته بود که من نیستم!چقدر خوب!صدای خنده ی بچه ها مثل زنگ زندگی بود.آنقدر بلند که خودمن هم یادم رفته بود دیگر...انگار زنده بودم.در تو و بچه ها.توی خنده های رها .توی جیغهای رضا..بازی اتان یک ساعت طول کشید وبرق نیامد.بچه ها را بردی توی اتاقشان.تازه برایشان دو تا تخت قشنگ خریده بودی.قسطی.آنها روی تختشان دراز کشیدند و توچهار زانو نشستی روی موکت بین دو تخت. برایشان یک قصه ی جدید تعریف کردی:قصه ی مردی که با سایه اش دعواش شد.آنشب شب سایه ها بود انگار!می خواستم بپرسم:" این قصه را هم از خودت در آوردی؟"اما یادم آمد که تو نمیتوانی صدایم را بشنوی..تو داشتی برای بچه ها قصه می گفتی.مثل همیشه با همان اداها که مخصوص خودت بود.گاهی صدایت را کلفت می کردی که مثلاَ سایه ای و گاهی چشمهایت را زیر نور شمع چپ و لوچ می کردی که انگار شخصیت داستانت ،خدا بنده، دارد از سایه ی خودش کتک می خورد.آنقدر قشنگ قصه می گفتی که بچه ها باورشان شده بود.آنقدر قشنگ که می خواستم بیایم سرم را روی دامنت بگذارم و چشمهایم را ببندم تادر همه ی عالم فقط صدای تو باشد.زنگ زندگی..آمدم.لازم نبود خجالت بکشم.کسی مرا نمی دید.حتی خودت.سرم را روی پاهایت گذاشتم و چشمانم را بستم.یاد روزهای زنده بودنم افتادم.وقتهایی که مثل همین امشب روی زانوهایت سرم را می گذاشتم ودغدغه هایم را.وخستگی از یادم می رفت .چشمهایم را می بستم و تو برایم شعر می خواندی.بیشترش از سهراب و کمتر از فروغ و گاهی از شاملو و دیگران..دیگر حواسم به الآنتان نبود.به خاطرات خودم بود.فقط صدای گهگاه بچه ها را میشنیدم.ازدور که آنهم بعد از لختی تمام شد.انگار خوابیده بودند.منهم داشتم خواب می رفتم که صورتم از بارانی تبدار خیس شد.چشمهایم را باز کردم.تو داشتی گریه می کردی.بی صدا و سوزناک.اشکهایت بر من میریخت و ازصورت من رد میشد ودامنت را خیس میکرد.داشتی توی دلت اسم مرا داد میزدی.می خواستی بگویم:«جانم!عزیزم!» گفتم:«جانم!عزیزم!»

+ تاريخ شنبه 1388/05/03ساعت 1:21 نويسنده shahrzad ahmadi |